معطر ساخت . من نيز با عزيمت محكم از خانه بدر آمدم و هميرفتم تا به همان كوچه رسيدم و در آن مصطبه ، ساعتى بنشستم . كه ناگاه منظره غرفه گشوده شد .
چشم من بدان لعبت پرىزاد افتاد . در حال ، بيهوش شدم . چون به هوش آمدم ، دوباره بسوى او نگريستم . باز بيهوش شدم . چون به هوش آمدم ، ديدم كه آئينه و دستارچه سرخ در دست دارد . چون مرا ديد ، به چپ و راست نظاره كرد و سر از منظره باز پس كشيده ، منظره فروبست و برفت و با من هيچ سخن نگفت و مرا حيران بگذاشت . تا هنگام عشا بدانجا ماندم . نيمهء شب بود كه به خانه باز آمدم .
دختر عم خود را ديدم كه روى به ديوار آورده ، سرشك از ديده هميريزد و اين ابيات همىخواند :
ز گريه مردم چشمم نشسته در خونست * ببين كه در طلبت حال مردمان چونست
ز مشرق سر كوى آفتاب طالع دوست * گرم طلوع كند طالعم همايونست
از آن زمان كه ز چشمم برفت يار عزيز * كنار ديده من همچو رود جيحونست
چون ابيات بشنيدم ، بحزن و اندوهم بيافزود و در گوشهء خانه بيفتادم . دختر عمم قصهء مرا باز پرسيد . من سرگذشت بيان كردم . دختر عم گفت : دل قوى دار و ثابت قدم باش كه ديگران نيز بعشق گرفتار گشته ، سالها برنج و محنت دورى ، شكيبا بودهاند . پس از اين گونه سخنان همىگفت و دلدارى همىداد تا اينكه برخاست ، طعام بياورد و لقمه گرفته به من داد . من خوردن نتوانستم و از خواب و خور بىنصيب بودم و گونهام زرد همىشد كه پيش از آن عشق نورزيده و تلخى جدائى نچشيده بودم . و همه روزه از اندوه ، رنجور و نزار ميشدم و دختر عمم نيز از اندوه من نزار ميشد و پيوسته از عشاق و دلدادگان ، افسانه همىگفت كه من شكيبا شوم . ليك هر وقت به دو مىنگريستم ، او را ميديدم كه از براى من سرشك از ديده هميريزد . و بدينسان بوديم تا پنج روز بگذشت . آنگاه دختر عمم برخاسته ، جامهاى برايم بياورد و گفت : بسوى پرىپيكر روان شو كه خدا