تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
ماجرى را از آغاز تا انجام بيان كردم . دختر عم من ورقه و دستارچه بگرفت و آنچه كه در آنها بود ، بخواند . سرشكش برخساره روان گشته ، اين دو بيت برخواند :
منگر در بتان كه آخر كار * نگريستن گريستن آرد بار شاهدان زمانه خورد و بزرگ * ديده را گوسفند و دل را گرگ
پس از آن دختر عمم با من گفت كه : خداوند دستارچه و ورقه ، با تو چه مقالت راند و چه اشارت كرد ؟ گفتم : با من سخن نگفت و اشارتى نكرد بجز اينكه انگشت بر لب نهاد و بسوى زمين اشارت كرد . پس از آن ، منظره فرو بست . تا غروب نشستم ، ديگر نديدمش . چون نا اميد شدم ، از آنجا برخاسته ، بيامدم . مرا قصه ، اين بود . ولى از تو همىخواهم كه درين قضيه ، مرا يارى كن . پس دختر عمم روى به من آورد و گفت : اى يار مهربان ، اگر تو چشم مرا بخواهى ، مضايقه نكنم و ناچار ترا و او را يارى كنم كه او نيز ترا عاشق است . بدانسان كه تو عاشق اوئى . جوان بازرگان با تاج الملوك گفت : چون اين سخن از دختر عم بشنيدم ، او را سپاس گفتم و دو روز شكيبائى پيش گرفتم و از خانه بيرون نرفتم . نخوردم و ننوشيدم و بخسبيدم . و دختر عمم مرا دلجوئى ميكرد و دلدارى هميداد و ميگفت : دل خوش دار و همت بلند كن . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و چهاردهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آن جوان با تاج الملوك گفت : چون دو روز بسر رفت ، دختر عمم با من گفت : دل خوش دار و همت بلند كن و جامه بپوش و بسوى وعده‌گاه برو . پس دختر عمم برخاست و جامه بر من بپوشانيد و با گلابم