تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
دستارچه نگاه ميكردم كه ورقهء از آن بيفتاد . اين دو بيت در آن نوشته بود :
در زلف تو آويخته دلبنديها * پيش خردت خيره خردمنديها در دل دارم كه بندگيهات كنم * تا خود چه كنى تو از خداونديها
چون دو بيتى بخواندم ، دستارچه بدست گرفته ، چشم بر او دوختم و در كنار او اين دو بيتى نوشته يافتم :
اى روى تو رخشنده‌تر از قبله زردشت * هرگز نكنم مهر و وفاى تو فرامشت رخسار تو باغ است و دو زلف تو بنفشه * خواهم كه بنفشه چينم از باغ تو يك مشت
و در كنار ديگر ، اين دو بيتى نوشته بودند :
از روضهء حسن تو نگارى رسدم * وز مركب وصل تو غبارى رسدم گيرم كه بنزديك تو بارم ندهند * از دور نظارهء تو بارى رسدم
چون اشعار را بدستارچه اندر بديدم ، آتش اشتياق در دلم شعله‌ور گشت و بعشق و وجد من بيفزود و دستارچه و ورقه بگرفتم و به خانه برگشتم . نه بدورى شكيبا بودم و نه وصل را حيله ميدانستم . سرگشته و حيران ، كوىبكوى همىآمدم تا اينكه سه يك از شب رفته بود كه به خانه درآمدم . دختر عم خود را ديدم كه نشسته و گريانست . چون مرا ديد ، سرشك از ديده پاك كرد و پيش من آمد و سبب غيبت پرسيد . و با من گفت كه : امرا و بزرگان بازرگانان ، همگى جمع آمدند و قاضى و شهود نيز حاضر شدند . طعام خورده ، زمانى بنشستند و انتظار تو كشيدند . چون از تو نوميد گشتند ، برخاسته ، هريك بخانهء خويش رفتند . و با من گفت كه : پدرت بسى خشمگين شد زيرا كه ازين ضيافت ، مالى بسيار بزيان رفت . پس از آن سبب دير كردن من باز پرسيد . من ورقه و دستارچه بدر آوردم و