حليهها فروچيدند و عود بسوزاندند و عنبر بسائيدند و بانتظار مردم نشستند كه پس از نماز آدينه ، مردم حاضر آيند و صيغهء نكاح بخوانند . آنگاه مرا بگرمابه بردند . چون از گرمابه بدر آمدم ، جامهء فاخر كه با طيب و گلابش خوشبو كرده بودند ، به من بپوشاندند . خواستم كه بجامع رفته ، نماز بگذارم ، يكى از دوستانم بخاطر آمد . بجستجوى او باز گشتم كه او را بمجلس عيش دعوت كنم و هميگرديدم تا بكوچهء برسيدم كه هرگز آن كوچه را نديده بودم و از اثر گرمابه ، عرق از جبينم همىريخت و كويها را بوى خوش من معطر كرده بود . پس در سر كوچه ، دستارچه بفراز مصطبه گسترده ، از پى راحت بنشستم . از بس گرمى هوا ، عرق از جبين و رويم همىرفت . چون دستارچه به زير گسترده بودم ، نتوانستم عرق از دستارچه پاك كنم . خواستم كه دامن جبه را گرفته ، خوى از جبين پاك كنم ، ناگاه ديدم كه دستارچهء سفيد از بالا بر دامنم افتاد . آن دستارچه بگرفته و سر بر كردم كه ببينم دستارچه از كجاست . چشمم به چشم خداوند اين غزال افتاد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و سيزدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن جوان با تاج الملوك گفت كه : سر بر كردم تا ببينم كه دستارچه از كجاست . چشمم به چشم خداوند اين غزال افتاد كه در منظرهء غرفه نشسته بود . كه من آدمى به خوبى او نديده بودم . چون مرا ديد كه او را نظاره ميكنم ، انگشت شهادت بر لب نهاد . پس از آن ، منظره فروبست و بازگشت و آتش حسرت بر دل من بيفروخت و من حيران بودم كه او چه گفت و از آن اشارت چه قصد داشت . پس هر لحظه بغرفه نظاره كرده ، منظره را بسته ميديدم .
تا شام بدانجا بودم . نه كسى ديدم و نه آوازى شنيدم . چون از ديدنش نااميد شدم ، دستارچهء آن زهره جبين را برداشته ، از جاى خود برخاستم و دستارچه بگشودم . بوى مشك و عنبر ، كوى را معطر ساخت . پس به آن سو و اين سوى