تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
زير زانو بدر آورده ، گريان شد و بناليد و اين ابيات بخواند :
بلاى غربت و تيمار عشق و فرقت يار * شدند با من دلخسته اين سه آفت يار بشب ز حسرت آن روى چون ستارهء روز * ستاره بار دو چشمم بود ستاره شمار مرا بزارى گويد چه كارت آمد پيش * هر آن كسى كه ببيند كه من بگريم زار ز دوست دورم ازين زارتر چه آيد پيش * ز بار مردم ازين صعبتر چه باشد كار
چون ابيات بانجام رسانيد ، تاج الملوك گفت : ترا حالت درست نمىبينم . بازگو كه چرا از ديدن اين پارچه گريان شدى ؟ جوان چون اين بشنيد ، آهى بر كشيد و بناليده ، گفت : اى ملكزاده ، مرا طرفه حديثى و عجب حكايتى با اين پارچه و خداوند اين و با اين صورتها هست . پس پارچه باز كرد . در آن پارچه ، صورت غزالى كه با زر سرخش نگاشته بودند ، پديد شد و در برابر او صورت غزال ديگر بود كه با نقره‌اش نگاشته بودند . و در گردن آن غزالان ، طوقى زرّين مرصع بديدند . چون تاج الملوك آن نقشها بديد و صنعت بديع آنها را مشاهده كرد ، گفت : پاك است آن خدائى كه انسان را علم و صنعت آموخته . و تاج الملوك را بشنيدن حديث آن جوان ، رغبت تمام افتاد و با او گفت : حديث خود با خداوند اين غزالان بازگو . پس جوان گفت : اى ملك‌زاده ، بدان كه پدر من بازرگانى بزرگ بود و بجز من فرزندى نداشت . و مرا دختر عمى بود كه پدرش مرده و در خانهء پدر من با من پرورش يافته بود . و پيش از آن‌كه عم من بميرد ، با پدرم پيمان بسته بود كه دختر به من كابين كند . چون هر دو بزرگ شديم ، پدر و مادرم باهم يكدله شده ، گفتگو كردند كه امسال عزيزه را بعزيز كابين كنيم . و پدرم همه روز بتهيهء اسباب عيش مشغول بود . چون پدرم اسباب عيش آماده كرد و بجز نوشتن عقدنامه ، چيزى نماند ، پدرم عزيمت كرد كه پس از نماز آدينه ، صيغهء نكاح بخوانند . آنگاه نزد ياران خود رفته ، ايشان را دعوت كرد . و مادر من نيز زنان بازرگانان را دعوت كرد . چون روز آدينه شد ، خانه را فرش حرير و استبرق بگستردند و همه‌گونه