تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
گفت : ناچار بايد كه متاع ببينم . آنگاه بغلامان فرمود بىاجازهء جوان ، متاع او را بياوردند . چون جوان اين بديد ، اشك از ديدگان فرو ريخت و بناليد و اين ابيات برخواند :
نه چون باد هجران بود هيچ بادى * نه چون بار فرقت بود هيچ بارى اگر هركسى طاقت هجر دارد * مرا طاقت هجر او نيست بارى چو ابر بهاران بگريم ازين غم * ز ناديدن روى رنگين بهارى
پس از آن ، جوان متاع خود بگشود و يكان‌يكان و پارچه‌پارچه به تاج الملوك باز نمود . و از آن جمله ، جامهء حرير زرتارى بدر آورد كه به دو هزار دينار ارزش داشت . چون جامه بگشود ، پارچهء حرير از ميان جامه بيفتاد و در حال ، آن پارچه بگرفت و در زير زانو بنهاد و اين ابيات بخواند :
تا مرا بيند بلا با كس نگيرد دوستى * تا مرا بيند هوا با كس نگردد آشنا من بدى را نيكتر جويم كه مردم را بدى * من بلا را بيشتر خواهم كه مردم را بلا گر بلاى عاشقى بر من بلاى ايزديست * تن نهادم بر بلا و جان ببستم بر قضا
تاج الملوك را عجب آمد و سبب ندانست و ازو باز پرسيد كه : اين پارچه چه بود ؟ جوان گفت : ملكزاده را با اين چه كار است ؟ ملكزاده گفت : او را به من بنما . جوان گفت : مرا ننمودن بضاعت از براى همين بود و من ياراى اينكه آن را به تو بنمايم ، ندارم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و دوازدهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، تاج الملوك گفت : ناچار بايد من آن پارچه بازبينم . و در ديدن اصرار كرد و بدان جوان خشم آورد . آنگاه جوان ، پارچه از