روى او روشن گشت . آنگاه ملكه بفراز تختى كه با درّ و گوهر ، مرصّع بود ، جاى گرفت و ملك نيز نزد ملكه آمد .
چون ملك با او ازدواج كرد ، ملكه باردار گشت . يك ماه بعد ، ملك بر سرير سلطنت بنشست و به كار مملكت و لشكر مشغول شد . و بدينسان بود تا ملكه را ماه نهم بسر آمد و درد زادنش بگرفت . قابلهگان حاضر شدند . حضرت مسهل الامور ، ولادت بر او آسان كرد . فرزند نرينه بزاد كه نشانهاى نيكبختى ازو هويدا بود . چون ملك را از ولادت فرزند نرينه آگاه كردند ، فرحناك شد و مبشر را بسى مال بداد و از غايت شادى بنزد فرزند بيامد و جبين او را ببوسيد و از پرتو جمالش در عجب شد و گفتهء شاعر را در جبين او عيان بديد :
طالع عالم مبارك شد بميمون اخترى * منتظم شد سلك ملك و دين بوالا گوهرى
تاج شاهى سرفرازى مىكند امروز از آنك * گردنان مملكت را دوش پيدا شد سرى
از قدوم فرّخ او آتش اعدا بمرد * مقدم او داشت گويا معجز پيغمبرى
دفع يأجوج بلا و فتنه را آمد پديد * در جهان از پشت داراى جهان اسكندرى
پس از آن دايهها ناف او را ببريدند و تاج الملوكش نام نهادند و شير غنج و دلالش بخوراندند و در كنار سعادت و اقبالش بپروردند تا اينكه هفت ساله گشت . آنگاه ملك سليمان ، حكيمان و اديبان را فرمود كه او را علم و حكمت و خط بياموزند . سالها بآموزگارى او مشغول شدند تا آنكه همه فنون بياموخت .
آنگاه ملك ، شجاعان و دليران بگماشت كه سوارى و تيراندازى و تيغبازيش بياموزند . و اين فنون نيز همىآموخت تا چهارده ساله شد . و هرگاه از قصر بيرون شدى ، نظارگيان به دو مفتون ميشدند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .