جود تو همچو رزق رسيده بخاص و عام * با او نه بار منت و نه رنج انتظار
اى كار سلطنت به مكان تو مستقيم * اى حصن مملكت بوجود تو استوار
چون ابيات بانجام رسانيد ، ملك او را بنزديك خود خواند و حرمتش را بدانست و در پهلوى خويشتن بنشاند و با جبين گشاده و سخنهاى خوش و نغز با او سخن گفت . و وزير نيز پاسخهاى شايسته و سزا هميداد . تا چاشتگاه بحديث اندر بودند . پس از آن خوان بگستردند و خوردنى بخوردند . چون خوان برچيدند ، همه كس از مجلس بيرون شدند . جز خاصان بمحفل كس نماند . وزير ، مكان را از بيگانگان خالى يافت . بر پاى خاسته ، آستان ، بوسه داد و ملك را ثنا خواند و گفت : اى ملك سعادتمند ، مرا از آمدن ، مقصودى هست كه صلاح و خير تو نيز در آنست . و آن اينست كه دختر خود را با رغبت تمام به سليمانشاه كابين كنى . كه او را بدامادى تو بسى رغبت است .
ملك زهرشاه چون اين سخن بشنيد ، در حال ، بر پاى خاست و به احتشام نام سليمانشاه ، زمين را بوسه داد . حاضران شگفت ماندند . پس از آن ملك ، ثناى پروردگار بجا آورد و با وزير گفت : اى وزير نيكپى ، ما از جملهء رعيتهاى سليمانشاه هستيم و دختر من از كنيزكان اوست و پيوند كردن با او مرا بزرگ مقصود است . پس فرمود قاضى و شهود حاضر آوردند . وزير سليمان شاه بوكالت ملك زهرشاه بولايت عقد دختر را اقرار كردند . و قاضى ، صيغه بخواند و هر دو ملك را دعا گفت . پس وزير برخاسته ، تحف و هدايا حاضر آورد و ملك ، او را تحسين گفت و هدايا بپذيرفت . پس از آن بتجهيز دختر مشغول گشت و وزير را گرامى بداشت . و برعيت و سپاه ، خوان بگستردند و تا دو ماه ، عيش بر پا بود و از هرگونه اسباب طرب كه دلها را نشاط افزايد ، فروچيدند .
چون كار عروس بانجام رسيد و جهيز آماده شد ، ملك فرمان داد كه