تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
خيمه‌ها بيرون شهر زدند و ديبا و حرير بر روى صندوقهاى جهيز بپوشانيدند و كنيزكان رومى و تركى مهيا كردند و با گوهرهاى قيمتى ، عروس را زيور بستند . و محمل زرّين مرصّع با در و گوهر از بهر عروس ترتيب دادند و محمل را چون فردوس بياراستند و دختر قمر منظر را در آن جاى داده ، صندوقهاى جهيز را به اشتران و استران بستند . و ملك زهرشاه نيز سه فرسنگ راه با ايشان برفت . آنگاه دختر را وداع كرده ، وزير را بدرود گفت و با فرح و شادى به شهر خويش بازگشت . و اما وزير ملك سليمان ، دختر ملك را همىبرد و كوه و صحرا همىنورديد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و نهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، وزير سليمان شاه ، منازل همىنورديد و شب و روز در راندن همىشتابيد تا اينكه ميانهء ايشان و شهر سليمانشاه مسافت سه روزه راه بماند . آنگاه وزير ، كس بنزد سليمانشاه فرستاد كه از آوردن عروس ، آگاهش كند . چون فرستاده نزد ملك رسيد ، پيغام بگذاشت . ملك شادمان گشت و رسول را خلعت شايسته داد و سپاه را فرمود كه با جمعيت انبوه باستقبال پذيره شوند و اسباب طرب و عيش از چنگ و چغانه و دف و ناى و مغنّيان با خود ببرند . و در شهر منادى ، ندا داد كه همهء دختران و زنان عجوزگان شهر بخارج شهر بروند . پس همگى فرمان پذيرفتند و بزرگان دولت ، متّفق شدند كه راهها زيور بندند و مشعلها و قنديلها بيفروزند و عروس را شب ، داخل شهر كنند . پس اكابر دولت و وزراء و امراء به راه اندر صف كشيدند و ملكه روى به شهر آورد . كنيزكان و خادمان در پيش رو و سپاه در يمين و يسار محمل ميآمدند و در شهر ، كس نماند ، مگر اينكه بتفرّج بدر آمدند و طبلها كوفتند و چنگ و چغانه و دف بنواختند تا به قصر برسيدند . محمل ملكه را بدر خلوتگاه بردند . ملكه بقصر اندر آمد و قصر از
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 371 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى