چون شب يكصد و دهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، تاج الملوك هر وقت كه از قصر بدر رفتى ، بسكه بديع الجمال و نكو روى بود ، نظارگيان به دو مفتون مىگشتند و در وصف شمايلش اين اشعار همىسرائيدند :
كيست اين ماه منوّر كه چنين ميگذرد * تشنه جان ميدهد و ماء معين ميگذرد
سرو اگر نيز تحرك كند از جاى بجاى * نتوان گفت كه نيكوتر ازين ميگذرد
حور عين ميگذرد از نظر سوختگان * يا مه چارده يا لعبت چين ميگذرد
كام ازو كس نگرفته است مگر باد بهار * كه بران زلف و بناگوش و جبين ميگذرد
چون تاج الملوك هيجده ساله شد و خط مشكين بگرد عارضش بدميد و حسن و جمالش از خط و خال ، پيرايه بست ، بدانسان كه شاعر گويد :
اى بر سمن از مشك بعمدا زده خالى * مسكين دل من هست ز حال تو بحالى
حالى بجهان زارتر از حال دلم نيست * تا نيست دلآشوبتر از خال تو خالى
و نيز گويد :
من غلام آن خط مشكين كه گوئى مورچه * پاى مشك آلود بر برگ گل و نسرين نهاد
چون سالى چند بر او بگذشت ، مردى شد زيباروى و نيكو شمايل . و ياران و دوستداران از براى او بهم رسيدند و دوستداران و نزديكانش اميد داشتند كه پس از مرگ پدر ، سلطنت برو قرار گيرد و ايشان هريك اميرى شوند . پس از آن ، دل بنخجير بست و پيوسته بنخجيرگاه رفتن . ولى پدرش شاه سليمان ميدانست كه بيابانها جاى آفت و محمل مخافت است و او را از نخجيرگاه ممانعت ميكرد . تاج الملوك ، سخن پدر نمىپذيرفت . اتفاقا روزى تاج الملوك