شمايل افتاد كه صورتى چون قمر و جامهء فاخر دربر داشت . و لكن گونهء آن جوان از دورى دوستان ، زرد گشته بود .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و يازدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، تاج الملوك را چشم برعنا پسرى افتاد كه گونهاش از دورى دوستان ، زرد گشته بود و اشك از چشمانش فرو ميريخت و اين دو بيت همىخواند :
تا جدائى برگزيد آن ماه دستان ساز من * جز بگاه ناله نشنيده است كس آواز من
كين او همراه من شد مهر من همراه او * ناز من دمساز او شد رنج او دمساز من
چون آن جوان ، گريانگريان ، شعر بانجام رسانيد ، بيهوش شد . و تاج الملوك به او نظاره كرده ، در كار او شگفت ماند . چون آن پسر به هوش آمد ، بگوشهء چشم بيمار به اين سوى و آن سوى نگاه كرد و اين دو بيت بسرائيد :
از غم هجر تو اى شمسهء خوبان طراز * زرد و لرزانم و تاريكم و چون تار طراز
چند كوشم كه كنم راز تو پوشيده ز خلق * بفراق اندر پوشيده كجا گردد راز
پس از آن فرياد بزد و بى خود بيفتاد . چون تاج الملوك حالت او را بديد ، بحيرت اندر ماند و بسوى او رفت . چون پسر ماهمنظر به هوش آمد ، ملكزاده را ديد كه بر سر او ايستاده . پس بر پاى خاست و زمين ، بوسه داد . تاج الملوك گفت : تو چرا متاع خويش بنزد من نياوردى ؟ جوان گفت : مرا متاعى كه درخور و شايستهء ملكزاده باشد ، نبود . ملكزاده گفت : ناچار آنچه در بار دارى ، بايد بنزد من بياورى و از حال خود ، مرا آگاه گردانى . كه من ترا محزون و گريان مىبينم .
اگر ترا ستمى رسيده ، ستم از تو بردارم . و اگر وام دارى ، ادا كنم . از آنكه مرا