تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 369

مساهمون:

ص٣٦٩
دولت باستقبال ، پذيره شوند . اما وزير ملك سليمان شاه تا نيمهء شب در كنار نهر برآسود . پس از آن بسوى شهر هميرفت كه روز ، روشن گشته ، ناگاه وزير ملك زهرشاه با خاصان پديد شدند . در دو فرسنگى شهر بيكجا گرد آمدند . وزير ملك سليمانشاه ، استقباليان را بنواخت و ايشان نيازمندانه فروتنى كردند . وزير يقين كرد كه دعوتش را اجابت خواهند كرد . پس هر دو وزير با خاصان همىرفتند تا بقصر ملك برسيدند . وزير تا بدهليز هفتم كه هيچ كس سواره نرفتى ، سواره رفت و در آنجا از اسب فرود آمده ، پيش تخت ملك زهرشاه رفت . چون در آستان ملك جاى گرفت و دلش آرام شد ، زبان بلاغت بيانش گويا گشت و فصيحانه سخن ميگفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و هشتم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون وزير بآستانهء ملك قرار گرفت و دلش آرام يافت ، زبان بلاغت نوالش گويا شد و فصيحانه ، سخن گفتن آغازيد و اشارت به ملك كرده ، اين ابيات بخواند :
اى برتر آمده تو ز ابناى روزگار * اى كرده روزگار بجاه تو افتخار دور سپهر چون تو نزاده بلند قدر * چشم ستاره چون تو نديده بزرگوار حكمت جهان نورد و سخايت خزينه‌بخش * عزمت ستاره جنبش و حزمت زمين قرار چون نار تيز خشمى و چون باد روح بخش * چون آب پاك طبعى و چون خاك بردبار