بخادمان گفت توشهء ده روز برداشتند و با غلامان به نخجير شد و چهار روز در كوه و هامون همىرفتند تا بمرغزارى رسيدند . در آنجا درختان سبز و چشمههاى روان و غزال بسيار ديدند . تاج الملوك با غلامان گفت دامها بگستردند . وحشيان و غزالان بسيار در دام افتادند . پس شكاريان ، سگها و يوزها بشكارها گماشتند و بازها و شاهينها بينداختند و با تير از هر سو همىزدند تا اينكه نخجيرها صيد كردند . آنگاه ملكزاده بكنار چشمهء فرود آمد و صيدها بخش كرد و از براى ملك سليمانشاه نيز بخشى بفرستاد و آن شب در آن مكان بماندند .
چون روز برآمد ، كاروانى انبوه بدانجا رسيد كه بازرگانان و غلامان و كنيزكان بكاروان اندر بودند . پس قافله بر آن آب و علف فرود آمدند . چون تاج الملوك ايشان را بديد ، به يكى از خادمان گفت كه : خبر ايشان به من آر و از ايشان باز پرس كه در اينجا از بهر چه فرود آمدند ؟ پس فرستاده بنزد ايشان رفت و خبر بازپرسيد . گفتند : ما بازرگان هستيم و از بهر آسايش درين مكان فرود آمديم و ما را اطمينان بملك سليمانشاه و پسر اوست . و دانستهايم كه هركس در سامان ايشان فرود آيد ، زيانى به دو نخواهد رسيد و از هر رهگذر ، ايمن خواهد بود . و با ما پارچههاى حرير و ديبا و كالاى قيمتى هست كه از براى ملكزاده تاج الملوك آوردهايم . پس رسول بازگشت و ملكزاده را از چگونگى آگاه كرد و آنچه از بازرگانان شنيده بود ، بازگفت . ملكزاده گفت : چون با ايشان متاعى هست كه از براى من آوردهاند ، تا متاع نبينم ، از اينجا كوچ نكنم و به شهر اندر نشوم . آنگاه بر اسب بنشست و غلامان از چپ و راست هميرفتند تا بقافله نزديك شد . بازرگانان برخاستند و ملكزاده را ثنا گفتند و خيمهء از اطلس سرخ بر پا كردند و فرشهاى ديبا و حرير بگستردند . تاج الملوك بنشست و خادمان بخدمتش بايستادند و بازرگانان را فرمود كه آنچه كالا در بار دارند ، حاضر آورند . ايشان فرمان ملكزاده بپذيرفتند و هرچه كالاى شايسته بود ، حاضر آوردند . تاج الملوك را هرچه كه دلپسند افتاد ، بگرفت و قيمت بشمرد . آنگاه سوار گشته ، هميخواست كه بازگردد . چشمش بميان قافله اندر بجوانى نيكو
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 374
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٧٤