تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
كه شاعر گفته :
لعبت لاغر ميان و دلبر فربه سرين * قامت با سرو جفت و طلعت با مه قرين سرو بالائى و مه سيمائى كه جز من كس نخواند * ماه را لاغر ميان و سرو را فربه سرين سرو كى دارد زبان اندر زبان شيرين سخن * ماه كى دارد دهان اندر دهان درّ ثمين
چون وزير ، دختر ملك زهرشاه را به اين ابيات بستود و او را به نيكوئى ، صفت گفت ، آنگاه با ملك سليمان شاه گفت كه : مرا رأى اينست كه رسولى كاردان و زيرك و خردمند نزد پدر او بفرستى كه در خواستگارى دختر ، شيوهء ادب و رويهء تلطف فرو نگذارد . كه آن دختر حور نژاد در روى زمين ، مانند و قرين ندارد . و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله فرموده كه : لا رهبانية فى الاسلام . 63 پس ملك را انبساط و فرح روى داد و با وزير گفت كه : شايستهء انجام اين خدمت ، جز تو كس نخواهد بود . اكنون بخانهء خويش بازگرد و سفر را آماده شو و فردا بخواستگارى آن زهره جبين از خانه بدر رو . كه خاطر مرا بدان مشغول كردى و تا آن دختر را نياورى ، بدينجا باز مگرد . وزير ، فرمان بپذيرفت و صندوق صندوق هداياى ملوكانه از حرير و ديباى قيمتى و گوهرهاى گرانبها و جوشنهاى داودى به استران ، بار بسته ، صد تن مملوك ساده ، صد تن كنيزكان ماه‌روى برداشته ، با جمعى از دليران روان گشت . و ملك سليمان ، آوردن آن فرشته لقا و زود بازگشتن را همىسپرد . پس وزير ، شبانروز كوه و صحرا همىنورديد تا آن‌كه ميان او و شهر ملك زهرشاه ، يك روزه راه بيش نماند . پس در كنار نهرى فرود آمد و خاصان را حاضر آورد و كسى را بنزد ملك زهرشاه بفرستاد كه از آمدن وزير ، آگاهش كند . پس فرستادهء وزير نزد ملك زهرشاه رفت . در نزهتگاهى كه بخارج شهر