بدانيد كه اگر سالها درين سرزمين بسر بريد ، به مقصود نخواهيد رسيد . پس از آن كه نامه را نوشت ، سه روز بماتم ملك افريدون بنشست . روز چهارم ، دليرى را از روميان بخواست و فرمود كه نامه به پيكان تير بگذارد و بسوى سپاه اسلام بيندازد . و خود ، داخل كنيسه شد و بمرگ افريدون ، گريان و نالان بود .
اما اسلاميان ، سه روز بحزن و ماتم بسر بردند . روز چهارم ديدند كه يكى از روميان ، تيرى را كه نامهاى در پيكان داشت ، بسوى سپاه اسلام بينداخت .
ملك ضوء المكان فرمود كه وزير دندان ، نامه را بخواند . چون ملك ، مضمون نامه را بشنيد ، اشك از چشمان بريخت . وزير دندان گفت : اى ملك ، مرا دل از روز نخست از آن پليد ميرميد . ملك ضوء المكان گفت : آن پليدك چگونه دو كرّت بما حيلت كرد ؟ ولى به خدا سوگند كه از اينجا برنخيزم ، مگر اينكه سرب گداخته به حلق او بريزم و او را در قفس آهنين بزندان كنم . پس از همهء اينها او را از گيسوانش بدروازهء قسطنطنيه بياويزم . پس سپاه اسلام روى بدروازهء قسطنطنيه گذاشتند . و ملك ، ايشان را وعده داد كه اگر شهر را بگشايند ، آنچه مال به شهر اندر باشد ، بلشكر بخش كند . الغرض ، از همه سو سخن گفته ميشد .
ولى اشك چشم ملك در حزن برادر نمىخشكيد و روز بروز نزار ميشد . وزير دندان با او گفت كه : دل خوش دار و اندوه بگذار . كه برادرت را اجل رسيده بود
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 362
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٦٢