غريبان را دل از بهر تو خونست * دل خويشان تو يارب كه چونست
عنان گريه چون شايد گرفتن * كه از دست شكيبائى برونست
مگر شاهنشه اندر قلب لشكر * نمىآيد كه رايت سرنگونست
چون ابيات بانجام رسانيد ، بخروشيد و سپاه نيز با او بگريستند . پس از آن وزير بنزد قبر شركان آمده ، خود را بر روى مزار افكند و اين ابيات بخواند :
برفت آن گلبن خرّم به بادى * دريغى ماندى و فرياد و دادى
چه شايد گفت دوران زمان را * نخواهد پروريد اين سفله رادى
نيارد گردش گيتى ديگر بار * چنان صاحب دلى فرّخ نژادى
چون وزير دندان ، ابيات بانجام رسانيد ، مردى كه با شركان ، نديم و جليس بود ، پيش رفته ، چنان بگريست كه اشك او بر زمين روان شد . و اين ابيات برخواند :
چه بودى ديدگانم تا نديدى * چنين آتش كه در عالم فتادى
نكوخواهان تصور كرده بودند * كه آمد پشت دولت را ملادى
مگر چشم بدان اندر كمين بود * كه برد از بوستانش تند بادى
چون مرد نديم ، ابيات بانجام رسانيد ، ضوء المكان و وزير دندان و امراى لشكر و سپاهيان ، يكسر گريان گشتند و بناله و خروش درآمدند . پس از آن بخيمهها بازگشتند . و ملك ضوء المكان با وزير دندان در كار قتال بمشاوره بنشستند و چند شبانروز بدينسان بودند . ولى ضوء المكان را دل از حزن و اندوه ، پاك نميشد . تا اينكه با وزير دندان گفت : مرا بشنيدن اخبار و حكايات ملوك و حديث عشّاق ، رغبتى است تمام . كه شايد اندوه از من ببرد . وزير گفت : اگر اينها ترا از حزن و اندوه كنار كند ، كار بس آسان گردد . زيرا كه در زندگى پدرت ملك نعمان ، مرا كار ، حكايت گفتن و اشعار خواندن بود و همين شب ، حديث عاشق و معشوق با تو بگويم . كه نشاط اندر دلت پديد آيد . چون ضوء المكان ،