سخن وزير بشنيد ، دل بستهء وعدهء وزير شد و همهء روز بانتظار آمدن شب بود . كه شب برآمد . ملك فرمود شمعها و قنديلها روشن كردند و عود بسوختند و خوردنى و نوشيدنى حاضر آوردند . آنگاه وزير دندان و امير بهرام و امير رستم و امير تركاش و حاجب را بخواست . چون همگى در پيش روى ملك حاضر آمدند ، زمين آستانه را بوسه دادند . ملك ضوء المكان روى بوزير كرده ، گفت :
اى وزير ، بدان كه شب برآمد و قصد ما اينست حكايتى را كه وعده كردهء ، بازگوئى . وزير گفت : بجان و دل ، منّت پذيرم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوان بخت ، وزير گفت : بجان و دل ، منت پذيرم . اى ملك ، بدان كه از حكايت عاشق و معشوق و از سخن گفتن ايشان و عجايب و غرايب كه از ايشان سر زده ، حديثى دانم كه اندوه از دلها ببرد . و آن اينست كه :