تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و چهارم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، شركان گفت : نصرت شما از بركت زاهد بوده است كه بلشكر اسلام دعا هميكرد . و من نيز نشسته بودم . چون صداى تكبير بشنيدم ، دانستم كه بخصم چيره گشته‌ايد . فرحناك شدم . اكنون تو بازگو كه با تو چگونه رفت . پس ضوء المكان ، ماجرا بيان كرد و از كشتن ملك افريدونش بياگاهانيد . شركان به ضوء المكان ثنا گفت و كوششهاى او را شكر گذارد . چون ذات الدواهى بهيئت زاهد از هلاكت ملك افريدون آگاه شد ، گونه‌اش زرد گرديد و ديده‌هايش پر از اشك شد . ولى پوشيده ميداشت و با مسلمانان ميگفت كه : از غايت فرح ، گريان گشتم . و با خود گفت : سوگند كه زندگى من سودى ندارد ، اگر دل ضوء المكان را بكشتن شركان نسوزانم . پس وزير دندان و حاجب و ضوء المكان از براى شركان ، مرهم و دارو و شربت بدادند . و عافيت به احوالش راه يافت . حاضران ، خرسند و خوشنود شدند و لشكر را نيز از بهبودى ملك شركان آگاه ساختند . سپاه ، شادان گشتند . پس از آن شركان با ايشان گفت كه : شما از جدال امروز به تعب و رنج اندريد . بهتر اينست كه بجايگاه خود رفته ، برآسائيد . ايشان فرمان او بپذيرفتند و همگى بجايگاه خويش بازگشتند . و در نزد شركان بجز چند تن از غلامان و عجوز حيله‌گر ، ذات الدواهى كسى نماند . چون غلامان بخفتند ، ذات الدواهى بيدار بود . بسوى ملك شركان نظر كرد . ديد كه او نيز غرق خواب است . آنگاه برخاست و خنجرى بزهر آب داده . كه اگر به سنگ سياهش زدى ، سنگ بگداختى ، از ميان بدر آورد و بالين شركان بيامد و سرش را از تن جدا كرد . و غلامان را نيز بدانسان سر ببريد . پس از آن بخيمهء سلطان برفت . ديد كه پاسبانان بيدار هستند . از آنجا بخيمهء وزير دندان رفت . ديد كه به تلاوت مشغول است . وزير را چشم به دو افتاد . گفت : مرحبا به عابد و زاهد . چون عجوز از وزير