ملك ضوء المكان از آواز ايشان بيدار شد . خبر بازپرسيد . گفتند : شركان و غلامان او را كشتهاند . پس ضوء المكان بخيمهء شركان بشتافت . وزير دندان را ديد كه خروشان و گريان است و تن برادر را ديد كه بىسر افتاده . در حال ، بيهوش شد . و حاضران ، ساعتى بر او گرد آمدند تا اينكه به هوش آمد . و نظر ببرادرش شركان كرده ، گريان شد . و همچنين وزير و رستم و بهرام . و امّا حاجب بيش از همه كس فرياد ميزد و نوحه و زارى ، زياده از ديگران ميكرد . پس ملك گفت :
زاهد كجاست تا از بركت او كشندهء برادر گرفتار شود ؟ وزير گفت : سبب اين حزن و اندوه را ندانم ، مگر از آن زاهد ابليس كردار كه مرا هميشه دل ازو ميرميد . پس مردم ، گريان و خروشان گشتند و از خدا درخواست كردند كه : آن زاهد را بدست ايشان گرفتار آورد . آنگاه ملك شركان را كفن كرده ، در همان كوه بخاكش سپردند و بحزن و ماتم بنشستند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، اسلاميان ، ملك شركان را به خاك سپردند و بحزن و ماتم بنشستند . و اما عجوزك پليد حيلهگر ، ذات الدواهى چون از حيلههاى خويش فارغ شد ، خامه و نامه به كف آورده ، در آن نامه بنوشت كه : اين نامهء است از ذات الدواهى بسوى مسلمانان . بدانيد كه من پيش ازين به شهر شما آمده ، پادشاه شما ملك نعمان را در ميان قصرش بكشتم . و در جنگ ميان كريوه كه بغار اندر شديد ، از مردمان شما بسى كشتم . و انجام كار به مكر و حيله ، ملك شركان و غلامان او را بكشتم . اگر روزگار ، مرا يارى كند و شيطان ، مدد نمايد ، ملك ضوء المكان و وزير دندان را نيز بكشم . و من همان زاهد هستم كه به آن هيئت ، دام حيلت براى شما گستردم . اگر پس ازين طالب سلامت هستيد ، ازين سرزمين بكوچيد . و اگر هلاك خويشتن هميخواهيد ، عزم رحيل ، باقامت بدل كنيد . و