اين سخن بشنيد ، دلش بطپيد و بهراس و بيم اندر شد و گفت : سبب آمدن من بدينجا اين شد كه آواز يكى از اوليا را شنيدم و بسوى او هميروم . وزير با خود گفت كه : امشب بر اثر اين زاهد روان خواهم شد . پس برخاست و از پى او هميرفت . چون پليدك دريافت كه وزير از پى او روان است ، از رسوائى و گرفتارى بترسيد و با خود گفت : اگر حيلتى نكنم ، كردارهاى من آشكار شود و انجام كار ، گرفتار آيم . پس رو بوزير كرده ، گفت : اى وزير ، من از براى اين ولى روانم . چون بروم و او را ببينم ، برفتن تو نيز اجازت خواسته ، ترا آگاه كنم .
هميترسم كه اگر بىاجازت به روى و او ترا با من ببيند ، مرا ناخوش دارد و از من دورى كند . چون وزير ، سخن او را بشنيد ، شرمش آمد كه جواب بگويد . او را بگذاشت و بخيمه بازگشت و خواست بخسبد . نتوانست خفت و جهان برو زندان بود .
آنگاه برخاست و از خيمه بيرون شد و با خود گفت كه : بسوى ملك شركان شوم و تا بامداد با او بسر بريم . پس روان گشت و بخيمهء شركان رسيد .
ديد كه خون چون چشمه روان است و غلامان را ديد كه سر بريده ، افتادهاند .
پس چنان فرياد زد كه هركس خفته بود ، بيدار گشت . و مردم بآنسو بشتافتند .
ديدند كه خون از خيمه روان است . آنگاه آواز بگريه و خروش بلند كردند .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 360
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٦٠