و گريستن تو سودى ندارد . گريه و زارى ترك كن و دل قوى دار و جنگ را آماده شو . ضوء المكان با وزير گفت كه : دلم از مرگ پدر و برادر و دورى وطن ، غمين و ناشاد است و خيال رعيت ، هيچگاه از دلم بدر نميرود . وزير و حاضران به دو بگريستند . الغرض ، سپاه اسلام ، قسطنطنيه را ديرگاهى در محاصره داشتند .
تا اينكه روزى نامه و اخبار بغداد در صحبت اميرى از امراى بغداد برسيد .
و مضمون نامه اين بود كه : زن ملك ضوء المكان ، فرزند نرينه زائيده و نزهت الزمان ، خواهر ضوء المكان ، او را كانماكان نام نهاد . ولى آن فرزند را بسى رتبه و شأن خواهد بود . كه ستاره شناسان و كاهنان ، چيزها در طالع او يافتهاند . و در آن نامه نوشته بودند كه : زن ملك و نزهت الزمان ، علما و خطيبان را فرمودهاند كه پس از هر نماز ، نصرت شما را از خدا بخواهند . و باز در آن نامه نوشته بودند كه : تونتاب ، رفيق ملك ضوء المكان ، تندرست و خوشحال است و بجز بىخبرى از شما ، اندوهى ندارد ، و السلام . ملك ضوء المكان چون از مضمون نامه آگاه شد ، گفت : اكنون مرا پشت ، محكم گشت و بازوى من قوّت گرفت . كه خدا به من فرزند نرينه داده است .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ضوء المكان چون مضمون نامه بدانست ، فرحناك و خرسند شد و گفت : اكنون مرا پشت ، محكم شد و بازوان ، قوت گرفت . پس از آن با وزير دندان گفت كه : هميخواهم از حزن و ماتم برخيزم و از بهر برادر ، ختم و خيرات كنم . وزير گفت : نيكو قصد كردهء . پس ملك فرمود كه در سر قبر ملك شركان ، خيمه زدند و در ميان سپاه ، هركس قارى قرآن بود ، جمع آوردند . بعضى از ايشان تلاوت ميكردند و پارهء تسبيح و تهليل ميگفتند . پس از آن ملك ضوء المكان بنزد قبر برادر آمده ، گريان شد و اين ابيات نيز بخواند :