همديگر جدا شدند و هريك بلشكرگاه خود بازگشتند . و روميان بملك افريدون گرد آمدند و زمين ببوسيدند و رهبانان به ظفر ملك افريدون تهنيت گفتند . پس از آن ملك افريدون ، داخل قسطنطنيه شد و بر تخت مملكت بنشست و ملك روم به پيش او رفته ، با او گفت : دعاهاى مادر صالحهء من در بارهء تو مستجاب شد . و آگاه باش كه پس از ملك شركان ، سپاه مسلمانان ، پاينده نخواهند بود . ملك افريدون گفت : فردا كه بميدان ميروم ، ضوء المكان را بمبارزت خواسته ، بكشم . آنگاه جنگ ما و ايشان بانجام رسد و لشگر اسلام رو بهزيمت نهند . ملك افريدون را كار بدينجا رسيد . و اما لشكر اسلام و ضوء المكان چون بخيمهها بازگشتند ، ضوء المكان ، برادرش را بدحال يافت .
وزير دندان و رستم و بهرام را طلبيد . چون حاضر آمدند ، حكما را نيز بهر معالجه حاضر آوردند . و به حالت ملك شركان ، گريان بودند . و آن شب را به بيدارى بسر بردند .
در آخر شب ، زاهد ، گريان گريان بيامد . ضوء المكان چون او را ديد ، بر پاى خاسته ، دست او بگرفت و بر تن شركان بماليد . تا صبح بدميد و ملك شركان به هوش آمد و چشم بگشود و سخن بگفت . ملك ضوء المكان ، فرحناك شد و گفت : اثر دعاى زاهد پديد گشت . پس شركان ، شكر عافيت بجا آورد و گفت : منّت خداى را كه اكنون بعافيت اندرم و آن پليد با من حيله كرد . اگر من چون برق خود را بكنار نميكشيدم ، حربهء او بسينهء من فرو رفته ، از پشت من بدر آمدى . حمد خدا را كه مرا از حيلهء آن پليد برهانيد . شما احوال مسلمانان با من بگوئيد . ضوء المكان گفت : ايشان از بهر تو گريانند . شركان گفت : من بعافيت اندرم . زاهد در كجاست ؟ و زاهد ببالين او ايستاده بود . ضوء المكان گفت : زاهد ببالين تو ايستاده . او را نظاره كن و دست او را بوسه ده . زاهد گفت : اى فرزند ، بر تو باد شكيبائى . كه پاداش نكو باندازهء مشقّت است . شركان گفت : مرا دعا كن .
زاهد او را دعا كرد .
چون روز برآمد ، مسلمانان ، جنگ را آماده شدند و بميدان قتال بشتافتند .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 357
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٥٧