آفتاب ، زرد شد و شام ، نزديك گشت . آنگاه ملك افريدون بانگ به شركان زد و گفت : سوگند كه تو غدّار و مكّار هستى و كردار نيكو ندارى و سپاه تو همىخواهند كه اسبى ديگر از براى تو بياورند . اگر خواهى با من جدال كنى ، بايد سلاح و اسب تغيير ندهى تا شجاع از جبان ظاهر شود .
چون شركان سخن او بشنيد ، در خشم شد و روى به سپاه خود كرد . و قصدش اين بود كه ايشان را از آوردن اسب جداگانه ممانعت كند . كه ناگاه افريدون ، حربه را حركت داد و بسوى شركان بينداخت . شركان چون بسپاه خويشتن نظاره كرد ، كسى نيافت و اسبى نديد . دانست كه آن پليد ، حيله كرده .
روى خود را به زودى بسوى ملك افريدون گردانيد . كه ناگاه حربه بسينهء شركان برآمد و سينهء او را بشكافت . شركان فرياد زده ، بيهوش شد و سرش به قرپوس زين بيفتاد . چون افريدون پليد دانست كه شركان كشته شد ، فرحناك گشت و بانگ به روميان زد و بايشان بشارت داد . پس روميان بنشاط اندر شده ، مسلمانان گريان گشتند . چون ضوء المكان ، برادرش را بدانسان ديد ، سواران بسوى ملك شركان فرستاد . نخستين كسى كه بسوى ملك شركان رفت ، وزير دندان بود . پس دليران بدان سوى بتاختند و ملك شركان را بياوردند . روميان نيز بديشان حمله كردند و هر دو گروه بهم ريختند و صفها پراكنده شدند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، نخستين كسى كه بنزد شركان رسيد ، وزير دندان بود و بعد امير بهرام و امير رستم ، ملك شركان را كه از اسب ، نگون شده بود ، بگرفتند و بنزد ملك ضوء المكان بردند و بجدال بازگشتند . آتش جنگ بالا گرفت و ساعت بساعت ، شقاق و نفاق بيشتر ميشد و زمين از خون دليران ، چون درياى عمّان گرديد . تا اينكه شب از نيمه بگذشت و فريقين از كار بازماندند و از