بمبارزت همىآيم . او نيز قتال را آماده شود . كه اگر او مرا كشت ، مسلمانان را جز گريز ، گزيرى نيست . و اى راهب ، تو پيش ملك باز گرد و بگو كه مبارزت من و او فردا خواهد بود . كه ما از رنج راه نياسودهايم .
پس راهب ، خرسند بازگشت و ملك افريدون و ملك حردوب را از ماجرا آگاه كرد . ملك افريدون را غايت فرح روى داد و اندوهش برفت و با خود گفت كه : شك نيست كه دلير و شجاع ايشان ، ملك شركان است . چون او را بكشم ، به اسلاميان شكست رسد و قوّتشان برود . اگرچه ملك افريدون را ذات الدّواهى آگاه كرده بود كه شركان ، سوار دلير و دلير سواران است ، ولى ملك افريدون ، اشجع روزگار خود بود و همهگونه قتال توانستى و حيلههاى جنگ را نيك بدانستى و برخود بسى اعتماد داشت و ميدانست كه هيچ كس ياراى مبارزت او ندارد . و به همين جهت از شنيدن سخن راهب ، فرحناك و شادان بود . و آن شب را همهء روميان به شادى و خرسندى بروز آوردند .
و چون روز برآمد ، فريقين ، صفها كشيدند و جنگ را آماده گشتند . ناگاه سوارى بميدان مبارزت درآمد كه به اسب كوهپيكر سوار بود و زرهء آهنين در بر و صارم يمانى در كمر داشت . پس نقاب از رخ بركشيد و گفت : هركه مرا نميشناسد ، بشناسد كه من ملك افريدون هستم . هنوز سخنش بانجام نرسيده بود كه سوارى از لشكر اسلام بمبارزت او برآمد كه بر اسبى پيل تن اشقر نشسته و شمشير هندى از خود آويخته بود . اسب بميان صفها براند و ملك افريدون را ندا داد كه : اى پليد ، تو مرا گمان ميكنى كه مانند سوارانى هستم كه تو با ايشان ملاقات كردهء و ايشان را در ميدان به خاك مذلّت انداختهء ؟ پس هر دو پادشاه به يكديگر حمله كردند . تو گفتى دو كوهند كه بهمديگر ميخورند و دو دريا هستند كه بهمديگر هميريزند . پس از آن باهم نزديك شدند و از هم دور گشتند و بهمديگر بچسبيدند و جدا گشتند . و به كرّ و فرّ و طعن و ضرب مشغول بودند . و هر دو لشكر ، نظاره ميكردند . بعضى ميگفتند كه شركان چيره مىشود و بعضى ميگفتند كه افريدون غالب آيد . و هر دو دلير بمقابله مشغول بودند تا اينكه
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 355
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٥٥