تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
جمع آمدند . و شركان با حاجب ملاقات كرد و پايدارى ايشان را آفرين گفت . پس مسلمانان شادمان شدند و عزيمتشان محكم گشته ، بدشمن حمله كردند . چون روميان ، رايات محمّدى را بديدند ، هلاك را آماده گشتند و دستشان از مقاتله سست شد . و ملك افريدون روى به ملك حردوب آورده ، گفت : يكى به ميمنه و يكى به ميسره اندر باشيم . و در ميان روميان ، دليرى ، يادلا نام در مقابل بايستاد و صفها بياراست . و لشكر اسلام نيز صفها بياراستند . آنگاه شركان با ضوء المكان گفت كه : روميان ، قصد مبارزت دارند و اين ما را غايت مقصود است . و ليكن ميخواهم كه مرا جاى در قلب لشكر و وزير دندان در ميسره و تو در ميمنه و امير بهرام در جنام ايمن و امير رستم در جناح ايسر باشند . و تو اى پادشاه بزرگ ، در زير رايات قرار بگير . كه تو عماد ما هستى و بر تو اعتماد داريم و ما همه جانها به تو فدا خواهيم كرد . پس ضوء المكان بسخنان او شكر گذارد . ناگاه آوازها بلند شد و شمشيرها برآهيختند . كه از ميان لشكر روميان ، سوارى پديد شد . چون نزديك آمد ، ديدند كه به استرى نشسته كه آن استر ، پالان حرير دارد و سجّادهء كار كشمير برو انداخته‌اند . و آن سوار ، شيخى بود مليح الشيبة كثير الهيبة و درّاعهء صوف سفيد دربر داشت و بشتاب هر چه تمام‌تر همىآمد تا اينكه نزديك رسيد . گفت : من رسول هستم
ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ
61 . به من امان دهيد تا رسالت ، تبليغ كنم . شركان گفت : در امان هستى . پس شيخ پياده شد و در پيش سلطان ، چون نيازمندان ، تذلّل آغازيد و گفت : من رسول ملك افريدون هستم و من او را بسى پند گفتم كه بيش ازين در اتلاف صور جسمانيه و هياكل رحمانيه نكوشد . و به او بيان كردم كه صواب در اينست خون جانوران ريخته نشود و در جنگ ، به دو نفر اكتفا رود . او سخن مرا بپذيرفت و گفت : من جان خود را سپر سپاه خود كنم و ملك مسلمانان نيز روان خود را نثار سپاه خود سازد . اگر او مرا بكشد ، لشكر روم از هم بپاشند و اگر من او را بكشم ، سپاه اسلام پراكنده خواهد شد . چون شركان اين سخن بشنيد ، گفت : اى راهب ، ما نيز اين را بپذيرفتيم . و انصاف هم در اين است . و اكنون من
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 354 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى