بود كه : نامهايست از ذات الدواهى بسوى ملك افريدون . اما بعد ، بدانيد كه من حيلتى با مسلمانان باخته ، ايشان را با ملك و وزير دستگير كردم . پس از آن بميان اين لشكر آمدم و اينها را از حادثه آگاه كردم و شوكت اينها را بشكستم و فريبشان دادم . تا اينكه دوازده هزار سوار با تركاش بنزد دستگيران فرستادم .
اكنون از اسلاميان ، جز معدودى نمانده . قصد من اينست كه با همهء لشكر بيرون آئيد و بخيمههاى اسلاميان هجوم كنيد و همه را هلاك سازيد . و بايد كارهاى مرا فراموش نكنيد . و السّلام .
چون نامه به ملك افريدون رسيد ، فرحناك شد . در حال ، ملك روم ، پسر ذات الدّواهى را بخواست و نامه بر او فروخواند . او نيز شادان گشت و گفت :
حيلههاى مادر مرا ببين كه ما را از شمشير ، بىنياز كرد . پس ملك فرمود كه نداى رحيل بخارج شهر بدادند . لشكر روم بيرون رفتند و شمشيرها آخته ، آوازها بلند كردند . حاجب چون اين بديد ، گفت : روميان دانستهاند كه سلطان ما در ميان لشكر نيست . چنين دلير گشته ، بما هجوم آوردهاند . پس در خشم شد و بانگ بلشكر اسلام زد و گفت : اگر بگريزيد ، هلاك خواهيد شد و اگر صبر كنيد ، نصرت خواهيد يافت . آنگاه لشكر اسلام ، تكبير بلند كردند و آسياى جنگ و جدال بگردش آمد و شمشيرها و نيزهها به كار افتادند و سيل خون از هر سو هميرفت . تا اينكه روز بانجام رسيد و ظلمت شب ، جهان را فرو گرفت . روميان بر لشكر اسلام احاطه كردند .
چون فجر آشكار شد ، حاجب سوار گشت و سپاه را سوارى فرمود . و اميد نصرت از پروردگار داشتند . پس فريقين باهم درآويختند و جنگ بر پا شد و دليران از جانب زين بيفتادند و زمين از كشتگان ، مالامال گشت . و لشكر اسلام از جايگاه خود ، پستتر نشستند . و روميان ، خيمههاى ايشان بدست آوردند . و مسلمانان قصد گريز داشتند كه ناگاه شركان با سپاه مسلمانان و رايات موحدان برسيد و به روميان حمله آورد . و همچنان ضوء المكان و وزير دندان و از پى ايشان ، امير بهرام و امير رستم و امير تركاش هجوم كردند . و اسلاميان در يك جا
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 353
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٥٣