اى لشكر اسلام ، بدانيد كه روميان بخيمههاى مسلمانان هجوم آوردند . به يارى ايشان بشتابيد . شركان چون اين بشنيد ، دلش از خشم ، طپيدن گرفت و از اسب پياده گرديده ، دست و پاى زاهد را بوسه داد . و همچنين ضوء المكان و سپاهيان ، جز وزير دندان كه از اسب فرود نيامد و ميگفت كه : مرا دل به اين زاهد نميگيرد .
او را بگذاريد و به يارى مسلمانان بشتابيد . شركان گفت : ظنّ بد به او مبر . مگر نديدى كه مسلمانان را بقتال ترغيب ميكرد و از شمشير و تير ، باك نداشت ؟ تو هرگز سخن بد در حق او مگو . اگر خدا او را دوست نداشتى ، او مسافت دور ، پياده طى نكردى . پس شركان فرمود استرى از براى زاهد بياورند . گفت : اى زاهد ، سوار شو . او سوار نشد و اظهار زهد هميكرد . ولى قصدش اين بود كه بحيلتگرى به مطلوب برسد . و نميدانستند كه كردارهاى آن پليدك ، همه از روى ريا است . پس زاهد در ركاب سپاه همىرفت و آيات تلاوت هميكرد تا اينكه بلشكر اسلام برسيدند . شركان ديد كه در حاجب و سپاه ، آثار شكست پديد است و همىخواهند كه بگريزند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، شركان ديد كه حاجب و سپاه اسلام هميخواهند كه بگريزند . و سبب خذلان ، اين بود كه آن پليدك ذات الدواهى پس از آنكه ديد رستم و بهرام با بيست هزار سوار بنزد شركان رفتند ، آن حيلتگر بسوى سپاه اسلام رفت و امير تركاش ، برادر بهرام را چنان كه گفته شد ، بنزد شركان فرستاد . و قصدش اين بود كه لشكر اسلام را پراكنده كند . آنگاه بسوى قسطنطنيه رفته ، روميان را آواز داد كه ريسمانى بياويزيد تا اين نامه به دو ببندم و نامه را به ملك افريدون برسانيد كه او با پسرم ملك حردوب ، اين نامه بخوانند و بمضمون نامه عمل كنند . روميان ريسمان بياويختند . نامه بر آن ريسمان بست و مضمون آن اين