تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
ملك بفرستاد . ايشان آن روز تا شام رفتند و شب نيز براندند . چون بامداد شد ، شركان ، گرد سپاه از دور بديد و گفت : اين سپاهيست كه بسوى ما همىآيند . اگر از مسلمانان باشند ، زهى بلندى اقبال و اگر از روميان باشد ، بتقدير ، اعتراضى نيست . پس از آن نزد برادرش ضوء المكان بيامد و با او گفت : هيچ مترس . من جان به تو فدا خواهم كرد . هرگاه اين سپاه ، سپاه اسلام است ، زهى بخت بلند و اگر سپاه روم هستند ، از جدال ناگزير هستيم . ولى آرزو دارم كه پيش از آن‌كه بميرم ، زاهد را ملاقات كرده ، ازو درخواست دعا كنم كه مرا دعا كند تا فيض شهادت دريابم . دو برادر در گفتگو بودند كه رايات اسلام پديد شد . شركان بانگ بر زد و حال لشكر اسلام از ايشان بپرسيد . جواب دادند كه : شكر خدا را بسلامت و عافيت اندرند و ما به يارى شما آمده‌ايم . پس رئيس سپاه از اسب پياده شد و ركاب ملك را بوسه داد . ملك ازو پرسيد كه : شما چگونه از حال ما آگاه شديد ؟ گفت : اينك زاهد ، ما را آگاه كرد و رستم و بهرام را نيز او در راه ملاقات كرده ، بنزد شما فرستاده بود . و زاهد ميگفت : روميان ، سپاه اسلام را احاطه كرده‌اند و لشكر روميان بيش از مسلمانان هستند . و من كار را بخلاف گفتهء زاهد مىبينم . كه نصرت با شما بوده است . و از رئيس پرسيدند كه : زاهد چگونه بشما رسيد ؟ گفت : پياده در يك شبانروز ، ده روزه مسافت طى كرده بود . شركان گفت : شك نيست كه او مرد خداست . و اكنون او در كجاست ؟ رئيس گفت : او را در ميان لشكر اسلام گذاشتيم كه ايشان را بقتال ترغيب مينمود . شركان فرحناك شد و بسلامت لشكر اسلام و تن‌درستى زاهد ، شكر خدا بجا آورد . پس از آن در رفتن بسوى قسطنطنيه بشتابيدند و هميرفتند . كه ناگاه گردى ، جهان را فرو گرفت و روز روشن را چون شب تيره كرد . شركان گفت : مرا بيم از آنست كه اين گرد از شكست رسيدگان لشكر اسلام باشد . دلير بسوى گرد بتاختند كه از سبب آگاه شوند . ديدند كه همان زاهد است . ببوسيدن دست او هجوم كردند . و او ندا همىداد كه : اى امّت خير الانام و