تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
گفت : اين همه بيم از چيست ؟ شما كسانى هستيد كه جانها به خدا فروخته‌ايد و در بهاى آن بهشت را گرفته‌ايد . به خدا سوگند من پانزده سال در زير زمين بزندان اندر بودم ، هرگز نناليدم و از خواست كردگار ، سر نپيچيدم . شما نيز در راه خدا قتال كنيد . هركه از شما كشته شود ، جاى او در بهشت خواهد بود . چون اين سخن از زاهد شنيدند ، حزن و اندوه ايشان برفت و ثبات ورزيدند . تا اينكه سپاه از هر سو بديشان گرد آمدند . ضوء المكان ، دليرانه جنگ هميكرد . مردان را با خاك يكسان كرده ، سرهاى دليران را از تن جدا ميساخت . تا اينكه گروه بيشمار از ايشان هلاك كرد . در آن هنگام آن عجوزك پليد را ديد كه با شمشير به روميان اشاره و ترغيب مىكند كه شركان را بكشند . و روميان نيز گروه‌گروه بكشتن ملك شركان حمله ميآوردند . و شركان چون شير ، همىغرّيد و صفها همىدريد و گمانش اين بود كه از بركت دعاى زاهد است كه به روميان چيره مىشود . و با خود ميگفت كه : نظر عنايت پروردگار با اين زاهد است و سبب غلبهء من از خلوص نيّت اوست كه روميان را ميبينم كه از من هراسانند و طاقت مقاومت من ندارند . پس آن روز تا هنگام شام بقتال و جدال مشغول بودند . چون ظلمت شب ، پرده فرو آويخت ، در غارى از آن كريوه فرود آمدند . و در آن روز ، چهل و پنج تن از دليران ايشان كشته شده بود . چون در آن غار گرد آمدند ، زاهد را در ميان خود نيافتند . و ازين سبب اندوهگين شدند و گفتند : شايد او نيز شهيد گشته . درين سخن بودند كه پليدك مكّاره حاضر شد و سر يكى از سران سپاه روم را كه سرهنگ بيست هزار سوار بود ، بدست گرفته ، بياورد . كه آن سرهنگ را يكى از تركان كشته بود و اين پليدك ، سر او را بريده و آورده است . پس سر ، پيش روى شركان به زمين انداخت . شركان چون اين را مشاهده كرد ، بر پاى خاست و گفت : ايها العابد الزّاهد ، شكر خدا را كه ديدهء ما از ديدار تو روشن شد . آن شيّاد گفت : اى فرزند ، امروز من شهادت همىخواستم . بسى خود را بميان لشكر روم انداختم . ولى ايشان از من هراس ميكردند و ميگريختند . چون دو لشكر از هم جدا شدند ، مرا