تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
غيرت دين‌دارى به جوش آمد . بدين سرهنگ كه با هزار سوار برابرش ميشمردند ، حمله كردم و سرش را از تن جدا ساختم . و هيچ كس از روميان ، نزديك من آمدن نتوانست . اينك سر او را پيش شما بياوردم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب نود و هفتم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آن مكاره ميگفت : سر سرهنگ را من بريده ، پيش شما آوردم كه دل شما را قوّتى گرفته ، در جهاد دلير شويد و خدا و خلق را خوشنود سازيد و ميخواهم كه شما را مشغول جهاد كرده ، خود به لشكرگاه شما روم و بيست هزار سوار به يارى شما بياورم تا اين روميان را يكسره هلاك سازيد . شركان گفت : اى زاهد ، تو چگونه بسوى ايشان توانى رفت ؟ كه راهها را سپاه روم از هر سو بسته‌اند . آن پليدك گفت : خدا مرا از ديدهء ايشان پنهان ميسازد و نمىبينند . و آن كس كه مرا بيند ، ياراى اينكه روى به من آورد ، نخواهد داشت . شركان گفت : اى زاهد ، راست گفتى . من ازين بزرگتر ، كرامات از تو ديده‌ام . اگر الحال توانى رفت ، از براى ما بهتر است . عجوز گفت : همين ساعت بروم . اگر تو نيز خواهى ، با من بيا كه كس ترا نخواهد ديد . و اگر برادرت نيز بيايد ، مضايقه نيست . ولى ديگرى را نبريم . شركان گفت : من دست از ياران خود برنميدارم . و لكن برادرم اگر بخواهد با تو بيايد ، باكى نيست . كه هم او ازين تنگنائى خلاص يابد و هم سواران را زود بما برساند . و اگر وزير دندان را نيز خواهش كند ، ببرد . پس بدين رأى متفق شدند و عجوز گفت : مرا مهلت دهيد تا بروم و از حال روميان آگاه شوم كه خفته‌اند يا بيدارند . ايشان گفتند : ما نيز با تو بدر آئيم و كارها به خدا سپاريم . آن مكّاره گفت : من سخن شما بپذيرم . ولى اگر آسيبى برسد ، مرا ملامت مكنيد و گناه از خود بدانيد . رأى من اينست مرا مهلت دهيد تا از ايشان آگاه شوم . شركان گفت : برو . ولى دير مكن . كه بانتظار تو نشسته‌ايم .