بيايند . شما دختر را بگيريد . كه او از براى ملك زمان ، ملك شركان يا ضوء المكان زيبنده است . چون ايشان سخنان او را شنيديد ، فرحناك شدند . مگر وزير دندان كه سخنان او بعقل وزير ، راست نيامد . ولى از بهر خاطر ملك ، گوش ميداد و از سخنان آن پليدك حيران بود و آثار نپذيرفتن سخنان او از جبين وزير آشكار ميشد . پس عجوزك پليد گفت كه : مرا بيم از آنست كه راهب بسوى دير بيايد و سپاه را درين مرغزار ديده ، جسارت نكند كه بدير اندر شود . پس ملك شركان ، لشكريان را فرمان رحيل داد كه بقسطنطنيه روان شوند . و ضوء المكان گفت : من همىخواهم كه با صد تن سوار دلير ، چارپايان بسيار برداشته ، برين كوه بالا رويم و مالى را كه در دير هست ، بچارپايان بار كرده ، بياوريم . پس در حال ، حاجب ، شوهر نزهت الزمان را بخواست و سرهنگان ترك و ديلم را حاضر آورد و گفت : چون بامداد شود ، بسوى قسطنطنيه روان شويد . و اى حاجب ، تو در رأى و تدبير ، بجاى من باش . و رستم در جنگ ، نايب برادرم باشد . و هيچكس را آگاه نكنيد كه ما با شما نيستيم . كه پس از سه روز بشما ملحق شويم . پس از آن يكصد سوار شجاع دلير برگزيدند . شركان و ضوء المكان و وزير دندان با صد سوار ، چارپايان و صندوقها از براى باربستن اموال برداشتند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب نود و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، شركان و ضوء المكان و وزير دندان ، صد سوار برداشته ، بسوى ديرى كه آن پليدك نشان داده بود ، برفتند . و چارپايان و صندوقها از براى ذخاير دير برداشتند . چون بامداد شد ، حاجب در ميان لشكر ، نداى رحيل داد .
لشكر بكوچيدند و ايشان را گمان اين بود كه شركان و ضوء المكان و وزير دندان بميان لشكر اندرند . سپاه را كار بدينگونه بود . و اما شركان و ضوء المكان و وزير دندان ، آن روز را بدانجا بماندند . و آن روميان كه ياران ذات الدّواهى و بهيئت