بازرگانان بودند ، بىخبر از مسلمانان برفتند . پس چون ظلمت شب ، جهان را فرا گرفت ، ذات الدواهى با ضوء المكان گفت : برخيزيد و با من بسوى دير آئيد و سپاهى قليل با خود برداريد . ايشان سخن عجوز بپذيرفتند . آن پليدك از غايت نشاط و انبساط ، قوت بگرفت . و ضوء المكان ميگفت : منزّه است پروردگارى كه اين زاهد را خوشحال كرد و قوّتش بداد . ما او را بدينسان نديده بوديم .
و آن پليدك ، پيش از وقت ، بملك قسطنطنيه كتابى با مرغ فرستاده ، او را از ماجرا آگاه كرده بود كه : ده هزار سوار دلير از شجاعان روم بفرست كه در دامنهء كوه پنهان شوند . تا من ، پادشاه مسلمانان را با برادر و وزير ايشان بياورم . و نوشته بود كه : راهب دير را بايد بكشم . كه حيلت من بىكشتن او صورت نبندد .
و بدان كه اگر حيله ، تمام شود ، يك تن از مسلمانان ببلاد اسلام ، زنده باز نگردد .
چون كتاب به افريدون ، ملك قسطنطنيه رسيد ، در ساعت ، سپاه بخواست و فرمود كه به زودى در دير حاضر شوند . كار روميان بدينسان شد . و اما ملك شركان و ضوء المكان و وزير دندان چون بدير آمدند ، راهب ايشان را بديد .
پيش آمد كه از حال ايشان با خبر شود . زاهد گفت : اين پليد را بكشيد . او را كشتند . پس از آن ، عجوزك پليد ، ايشان را به جائى برد كه نذورات و صدقات بدانجا بود و از تحف و ذخاير ، بيش از آنچه با ايشان گفته بود ، بدر آورد . و
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 338
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٣٨