همگى برخاستند و مرا سخت بزدند . باندازهء كه من آرزوى مرگ كردم و نفس خويش را ملامت گفتم . و دانستم كه اينها پاداش كبر و خودبينى است كه از من سر زده بود . و ميگفتم : اى نفس ، به عجب و كبر فرو شدى و ندانستى كه خودبينى ، پروردگار را بخشم آورد و دل را قساوت افزايد و مردم را به آتش دوزخ برد . پس از آنكه بزدند ، بسردابه بازگرداندند . در هر سه روز ، قرصهء جوين و جرعهء آب به من ميدادند و در هر ماه و دو ماه ، همان راهب بدير ميآمد .
ولى دخترش تماثيل بزرگ شده بود . زيرا كه در آن زمان كه من او را بديدم ، نه ساله بود . و مرا در زندان پانزده سال بگذشت . و تمامت سال عمر تماثيل ، بيست و چهار بود . و لكن در بلاد روم و در بلاد اسلام ، چنان خوب روئى نديده بودم .
و پدرش از ملك افريدون بر آن دختر بيم داشت كه مبادا ملك ، دختر را ازو بگيرد . و دختر خويش را به دير بخشيده بود و جامهء مردان پوشيده ، با پدر خود سوار گشتى . و پدر او اموال خود را در آن دير گذاشته بود . زيرا كه هركس ذخيرهء گرانمايه داشت ، در آن دير ميگذاشت . و من به چشم خود در آن دير ، بسى تحفهاى قيمتى ديدم كه در شمار نيايد و شما بر آن زر و سيم و گوهر و ساير ذخيرهها سزاوارتر از اين روميان هستيد . شما آن مالها ازين دير بگيريد و صرف غازيان مسلمانان كنيد . چون اين بازرگانان بقسطنطنيه رفته ، كالاى خود فروخته بودند و آن نقش كه بر ديوار بوده است ، از كرامتى كه خدا مرا به آن گرامى داشته ، با بازرگانان سخن گفته بود و ايشان را بر حالت من آگاه كرده بود ، پس بازرگانان بدير آمدند و راهب را پس از آزردن بسيار بكشتند . و مرا برداشته ، فرار كردند .
و فردا شب ، تماثيل چنانچه عادت اوست ، بدير اندر آيد و پدرش نيز از ترسى كه به او دارد ، از پى او روان گشته ، به دو ملحق شود . اگر شما بخواهيد كه اينها را مشاهده كنيد ، مرا با خود برداشته ، بسوى دير برويد . كه من اموال دقيانوس و ساير زر و سيم و گوهر كه در آنجاست ، بشما بنمايم . و من در نزد دقيانوس ، كنيزكى صاحب آواز ديدم . اى خوشا آن آواز اگر به آن تلاوت كند . و اگر شما بخواهيد ، بدير اندر شده ، پنهان شويد تا اينكه دقيانوس با دخترش
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 336
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٣٦