را از خود ، خبرى نباشد . او چگونه آواز ديگران بشنود ؟ ايشان گفتند كه : ما را خواهش اين است كه تو سبب اسيرى خود بر ما بيان كنى و اين شب ، ما را دعا بگوئى ، كه دعاى خير تو از مملكت قسطنطنيه بهتر است . چون عجوز ، سخن ايشان بشنيد ، گفت : به خدا سوگند كه اگر شما بزرگان مسلمانان نبوديد ، شما را از كار خويشتن آگاه نميكردم و شكايت خود را بجز خدا بكس نميبردم . و لكن شما را از سبب اسيرى خود ، آگاه كنم . بدانيد كه من در شهر قدس با پارهء از ابدال و خداوندان حال بودم و با ايشان بتواضع و فروتنى بسر ميبردم . اتفاقا شبى گذارم به دريا افتاد و بر روى آب هميرفتم . ناگاه خودبينى و عجب از من پديد شد و با خود گفتم : كيست كه چون من به روى آب تواند رفت كه قدمش تر نشود ؟
پس دل من قساوت گرفت و خدا محبت سفر در دل من جاى داد و مرا بدين محنت گرفتار كرد . به بلاد روم سفر كردم و يك سال در شهرهاى روم بگرديدم و هيچ زمينى نگذاشتم ، مگر آنكه خدا را بپرستيدم . چون بدين مكان رسيدم ، به آن كوه بالا رفتم . در آنجا ديرى و راهبى بود . چون راهب ، مرا بديد ، از دير بيرون شد و دست و پاى مرا بوسه داد و گفت : من ترا از آن وقت كه به بلاد روم آمدهء ، ديدهام . خوبى تو مرا به بلاد اسلام ، شوقمند كرده . پس دست مرا بگرفت و بدير اندر شد . پس از آن مرا بخانهء تاريكى برد . چون بدانجا رفتيم ، مرا غافل كرده ، در به روى من ببست . تا چهل روز مرا بىنان و آب در آنجا گذاشت . و قصد راهب اين بود كه مرا بتلخى گرسنگى بكشد .
اتفاقا راهب ديگرى بدين دير بيامد كه دقيانوس نام داشت و ده تن خدمتگذار با او بودند . و با خويش دخترى آورده بود تماثيل نام . كه در حسن و جمال ، عديل نداشت . چون بدير اندر آمدند ، راهب ، ايشان را از خبر من بياگاهانيد . راهب گفت : در بگشائيد . زيرا كه درين مدت ازو پارهء گوشتى كه مرغانش بخورند ، نمانده . پس در بگشودند . مرا در محراب ، به نماز ايستاده ، يافتند كه تسبيح و تحليل ميكردم و به پروردگار همىناليدم . چون مرا در آن حالت بديدند ، راهب گفت : اين از افسونگران است . چون ايشان كلام راهب بشنيدند ،
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٣٥