پس از آن ، اشك خونين از ديدگان فرو ريخت . شركان بر پاى خاست و دست او را بوسه داد و فرمود كه خوردنى از بهر او حاضر آوردند . او گفت كه :
پانزده سالست من روزها روزه هميدارم . چگونه الحال ، روزه بخورم ، كه پروردگار ، مرا خلاص داده و شرّ دشمن از من دور كرده . من تا غروب چيزى نخواهم خورد . چون هنگام شام شد ، ضوء المكان و شركان ، بهر او خوردنى حاضر آوردند و گفتند : اى زاهد ، چيزى بخور . آن پليدك گفت : اين وقت ، نه وقت چيز خوردنست . بلكه وقت عبادت پروردگار است . پس به نماز ايستاده ، شب را بپايان رسانيد و تا سه روز و شب بدينسان بود . چون ضوء المكان او را به اين حالت بديد ، اعتقاد نيك به او بهمرسانيد و با شركان گفت كه : خيمهاى از براى اين عابد ، بفرما بر پا كنند و خدمتگذار از بهر او بگمار . چون روز چهارم شد ، عجوز عالم سوز ، طعام خواست . همهگونه خوردنى حاضر آوردند . هيچچيز نخورد ، مگر نيمه قرصهء با نمك بخورد . و به نماز برخاست . شب همه شب در نماز ايستاده بود . شركان با ضوء المكان گفت : اين مرد از علايق ، رسته و از خلايق ، گسسته و دنيا را ترك كرده . اگر اين جنگ و جهاد ، مرا در پيش نبود ، من نيز به ترك دنيا گفته ، در خدمت او تكميل نفس ميكردم . اكنون هميخواهم كه با او بخيمه اندر رفته ، ساعتى حديث گويم . ضوء المكان گفت : مرا نيز ارادت بدين غايت است . ولى فردا ما بجنگ روميان و محاصرهء قسطنطنيه روان هستيم . بجز اين ساعت ، فراغت نخواهيم يافت . وزير دندان گفت : من نيز ميخواهم كه اين زاهد را ببينم . شايد كه مرا دعائى كند كه درين جنگ كشته شوم و پروردگار خود را ملاقات كنم ، كه از دنيا سير گشتهام .
پس چون تاريكى شب ، جهان بگرفت ، هر سه باهم بنزد آن پليدك رفتند .
ديدند كه در نماز ايستاده . بر حالت او رقّت كردند و گريستند . ولى او بايشان التفاتى نميكرد تا اينكه شب از نيمه بگذشت . آنگاه از نماز فارغ شد . ايشان را تحيّت بگفت و سبب آمدنشان باز پرسيد و گفت : چه وقت آمديد ؟ گفتند : اى عابد ، صداى گريهء ما نشنيدى ؟ گفت : آن كس كه در پيش پروردگار ايستاده ، او
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 334
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٣٤