تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
هركس كه بعد ازين به بلاد روم آيد ، خواهد بود . پس ضوء المكان و شركان ، ايشان را بخلوت بردند و ايشان حديث زاهد را هميگفتند و هميگريستند تا آن كه شركان و ضوء المكان نيز گريان شدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب نود و پنجم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون نصارى گريان گشتند و شركان و ضوء المكان نيز از گريستن ايشان بگريستند ، پس بازرگانان ، حكايت را بدانسان كه عجوزك پليد آموخته بود ، بيان كردند و گفتند كه : زاهد را از زندان خلاص داده ، ديربان را بكشتيم و بشتاب هرچه تمامتر بگريختيم . و لكن شنيديم كه در آن دير ، بسى سيم و زر و گوهر است . پس شركان را دل بر آن زاهد بسوخت و بر وى رحمت آورد و گفت : زاهد را حاضر كنيد . بازرگانان ، صندوق را آورده ، بگشودند و آن پليدك را بيرون كردند . چون نزار و سياه رنگ و علامت قيد و زنجير در ساقهاى او بود ، ضوء المكان و حاضران گمان كردند كه او از بهترين بندگان و نكوترين پرهيزگاران است . خاصه نور پيشانى او دلالت ميكرد كه او مرديست بزرگوار . پس ضوء المكان و شركان به حالت او گريان شدند و دست و پاى او را ببوسيدند . آنگاه پليدك بايشان اشارت كرد كه : گريه مكنيد و سخن من گوش داريد . پس ايشان از گريه و ناله باز ايستادند . آن پليدك گفت كه : من بهر چيزى كه پروردگار بر من پسنديده است ، راضى و خوشنودم . زيرا كه اين بليّه از بهر امتحان من بوده است و هركه در بلاها شكيبا نشود ، به بهشت نخواهد رسيد . و مرا آرزو اينست كه از بلاها شكايت نكنم و با خوشنودى به شهر خويش شوم و در زير سم اسبان مجاهدين جان سپارم . پس از آن اين دو بيت بخواند :
غازى آن باشد كه جهدش در غزا * خاص بهر ايزد كافى بود وانكه قرب مير و نام و ننگ جست * نيست غازى مردك لافى بود