دو بيت همىخواند :
يا ما سر خصم را بكوبيم به سنگ * يا او تن ما بدار سازد آونگ
القصه درين زمانهء با فرهنگ * يك مرده بنام به كه صد زنده به ننگ
چون وزير دندان شعر بانجام رسانيد ، ضوء المكان ، سپاه را بسوى قسطنطنيه ، فرمان رحيل داد . لشكريان كوچ كرده ، هميرفتند تا بمرغزارى فراخناى برسيدند . چون شش روز بود كه در بيابانها مىپيمودند و از آب و گياه دور بودند و آن مكان را ديدند كه چشمههاى روان و درختان بارور دارد و در سبزى و خرّمى چنانست كه شاعر گفته :
هواى خوش و بيشههاى فراخ * درختان بيخآور و سبز شاخ
شميم گل و نالهء فاخته * چو ياران محرم بهم ساخته
پس ضوء المكان ، برادر خود شركان را آواز داد و با او گفت كه : در دمشق چنين نزهتگاه نيست . بايد تا سه روز در اينجا اقامت كنيم . پس در آنجا فرود آمدند . ناگاه آواز جرسى شنيدند . ضوء المكان پرسيد كه : آواز دراى چيست ؟
گفتند : قافلهء بازرگانان شام است كه درين مكان از بهر راحت فرود آمده بودند .
ساعتى نگذشت كه بازرگانان ، نالان و فرياد كنان به دادخواهى نزد ملك آمدند و گفتند : اى ملك ، ما را به بلاد روم اندر ، غارت نكردند . چگونه برادران دين ، اموال ما به يغما هميبرند ؟ پس كتاب ملك قسطنطنيه بدر آوردند . ملك شركان ، كتاب گرفته ، بخواند و گفت : به زودى مال را بشما بازپس دهيم . و لكن پس ازين در بلاد روم تجارت نكنيد . گفتند : اى ملك ، خدا ما را به بلاد روم آورد كه بغنيمتى برسيم كه تا اكنون هيچيك از غازيان بچنين غنيمت نرسيدهاند . و شما نيز در همين سفر بچنين غنيمت نرسيدهايد . ملك شركان با ايشان گفت : بكدام غنيمت رسيدهايد ؟ بازرگانان گفتند كه : اين راز بر تو آشكار نكنيم ، مگر در جائى كه خلوت باشد . زيرا كه اگر اين كار فاش گردد ، سبب هلاكت ما و هلاكت