گويا كرد و بسخن درآورد تا يقين شما محكم شود و در دين خود اهتمام كنيد و از بلاد روم بيرون رفته ، بسوى لشكر مسلمانان شويد ، كه در ميان ايشان سيف رحمان و دلير زمان ، ملك شركان هست كه قلعهء قسطنطنيه را بگشايد و گروه روميان را هلاك كند . چون سه روز راه برويد ، ديرى پديد آيد كه آن را دير مطروحه نامند و بدانجا صومعهء هست . شما با نيّت درست بدان صومعه رويد و در رفتن بدانجا دل قوى داريد . زيرا كه در آنجا مرديست عابد و زاهد از مردم بيت المقدس كه عبد اللّه نام دارد و او ديندارترين مردم است و خداوند كرامات است . راهبى او را فريب داده مدتى است كه بسردابه اندر بزندان كرده . خلاص يافتن او سبب خوشنودى پروردگار است . پس از آن با ملك شركان بگوئيد كه چون ما اين سخنان از نقش ديوار شنيديم ، دانستيم كه آن عابد
چون قصّه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فرو بست .
چون شب نود و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون ما اين سخنان از نقش ديوار شنيديم ، دانستيم كه آن عابد از بزرگان صلحاست و از بندگان خاص پروردگار است . پس سه روز سفر كرديم و به آن دير برسيديم . بسوى آن دير رفته ، يك روز برسم بازرگانان به بيع و شرى در آنجا بمانديم . چون شب برآمد و تاريكى ، جهان را فراگرفت ، بسوى آن صومعه كه سردابه در آنجا بود ، روان گشتيم . از سردابه ، آواز تلاوت قرآن شنيديم . پس از تلاوت آيات ، اين دو بيت شنيديم :
مظلوم چون بخانهء زنديق مصحفم * محروم چون ز چشمهء حيوان سكندرم
نى هيچ دستگير درين غم مساعدم * نى هيچ پايمرد درين كار ياورم
چون عجوز ذات الدّواهى سخن بدينجا رسانيد ، با ياران گفت كه : چون شما مرا بلشكر اسلام رسانديد و بدانسان كه شما را بياموختم ، با اسلاميان سخن