بازرگانان شام هستند و در شهر ما بودند . كس باينان متعرض نشود و اينها را نيازارد و ده يك نگيرد تا ببلاد خود برسند . زيرا كه بازرگانان ، سبب آبادى شهرهايند و ايشان را با جنگ و جدال ، كارى نيست . پس از آن ، آن پليدك با همراهان خود گفت : قصد من اينست كه در هلاك مسلمانان حيلتى سازم . ايشان گفتند : بر آنچه خواهى ، ما را حكم كن كه بطاعت اندريم . پس جامهء پشمين و سفيد بپوشيد و پيشانى خود را زخم كرد ، بدانسان كه داغ بنهند . پس روغنى را كه خود تدبير كرده بود ، بدانجا بماليد كه پيشانى او پرتو همىافكند . و آن پليدك ، تن نزار داشت . پس ساقهاى خود را در قيد كرد و تا نزديك لشكر اسلام برفت .
آنگاه قيد را بگشود و اثر قيد بر ساقهاى او بماند . و روغنى برو بماليد . و همراهان خود را فرمود كه او را سخت بزنند و بصندوقش بگذارند . ايشان گفتند :
ترا چگونه توانيم زد ؟ كه تو خاتون ما هستى و مادر ملك حردوبى . گفت :
الضرورات تبيح المحظورات 60 . و گفت : پس از آنكه مرا بصندوق اندر بگذاريد ، با بارها به استران بار كنيد و از ميان لشكر اسلام بگذريد و از هيچ چيز باك مداريد . و هرگاه كسى از مسلمانان بشما متعرّض شود ، شما چارپايان را با بارها به او بدهيد و بنزد ملك ايشان ، ضوء المكان ، به دادخواهى برويد و بگوئيد كه : ما در بلاد روم بوديم . كس از ما چيز نميگرفت . بلكه منشورى از براى ما دادند كه كسى ما را نيازارد . چگونه شما اموال ما را همىتازيد ؟ و اگر از شما بپرسد كه از ديار كفر ، چه سود آوردهايد ؟ بگوئيد : بهترين سودها اين بوده است كه مردى زاهد را پانزده سال بود كه بسردابه اندر كرده بودند و او را ميآزردند .
آن زاهد مسلمان استغاثه ميكرد . ولى كسى بفرياد نميرسيد . و ما را بدين كار ، آگاهى نبود تا اينكه مدّتها در قسطنطنيه بمانديم . كالاى خود را فروخته ، متاع ديگر بخريديم و آمادهء رحيل گشتيم . همان شب با ياران نشسته ، حديث سفر با همديگر ميگفتيم . ناگاه نقشى به ديوار اندر يافتيم . چون نزديك رفتيم ، ديديم كه آن صورت بجنبش آمد و گفت : اى مسلمانان ، در ميان شما كسى هست كه با پروردگار معامله كند ؟ گفتيم : چگونه معامله كنيم ؟ آن صورت گفت كه : خدا مرا
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 329
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٢٩