مباش ، كه همگى كشته و دستگير گشتهاند ، ملك افريدون بيهوش افتاد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب نود و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك افريدون بيهوش افتاد . چون به هوش آمد ، شكايت به ذات الدواهى برد . كه او بسى محتاله و مكّاره بود . و پلكهاى سرخ و روى زرد و چشم احول و تن مجروب و موى سرخ و سپيد و پشت گوژ داشت و آب دماغش پيوسته فروميريخت . و لكن كتب اسلام خوانده و به بيت اللّه الحرام سفر كرده بود و در بيت المقدس دو سال مانده بود كه از ملّتها آگاه شود و همهء ترفندها بياموزد . الغرض ، او آفتى از آفات و بليّتى از بليّات بود كه به هيچ كيش و آئين ، پرستش نكردى . و ملكهء ابريزه ، آن عجوز را بسى ناخوش داشتى .
الحاصل بحديث مكر او بازگرديم . پس آن محتاله مكّاره با بزرگان لشكر روم بسوى لشكر اسلام رفتند . پس از آن ملك حردوب با ملك افريدون گفت : اى ملك ، ما را بدعاى راهب بزرگ ، حاجت نيست . ما بتدبيرات و حيل مادرم ، ذات الدواهى پيروى كنيم تا ببينيم كه با سپاه مسلمانان ، چه مكرها كند و چگونه دام حيله بگسترد . زيرا كه مسلمانان را دليرى و شجاعت تا بدينجا آورده ، نزديكست كه ما را احاطه كنند . چون ملك افريدون اين سخن بشنيد ، بسى هراس كرد و بر بيمش بيفزود . در حال ، بهمهء ولايات فرمان نوشت كه : بايد هيچكس تخلّف نورزد . همه بايد سواره و پياده و مردان و زنان و كودكان در اينجا حاضر آيند . كه لشكر اسلام بدين سرزمين آمدهاند و بايد پيش از آنكه كار خرابتر شود ، بيايند . ملك افريدون را كار بدينسان شد .
و اما ذات الدواهى با همراهان خود بخارج شهر درآمد و جامهء به طرز بازرگانان مسلمانان بر ايشان بپوشانيد و صد بار متاع حرير انطاكى و ديباى ملكى برداشته بود . و از ملك افريدون ، كتابى به اين مضمون گرفته بود كه : اينان