تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
گونه‌اش زرد شد و مضطرب گرديد و بيهوش افتاد . و يكى از ثقاة گفته است كه : ببغداد رفتم . شافعى در آنجا بود . من بكنار دجله نشستم تا وضو بگيرم . شخصى بر من بگذشت و گفت : اى پسر ، وضو را نيكو بگير . چون به او نگاه كردم ، ديدم كه مرديست ميرود و جماعتى از پى او روانند . من وضو را زود بانجام رسانيده ، بر اثر ايشان روان شدم . آن شخص بسوى من نگاه كرد و گفت : حاجتى دارى ؟ گفتم : آرى . از آنچه خدا به تو آموخته ، به من بياموز . گفت : آگاه باش كه هركه با خدا راست گويد ، نجات يابد و هركس بدين خود مهربان باشد ، از هلاك برهد و هركس در دنيا زهد بورزد ، چشمش بروز قيامت روشن گردد . و گفت : از دنيا روى بگردان و بآخرت راغب باش و در همهء كارها راستگو باش تا رستگار شوى . اين سخنان گفت و برفت . من پرسيدم كه : اين شخص كه بود ؟ گفتند : امام شافعى بود . و امام شافعى ميگفت كه : من دوست دارم كه مردم از علم من سودمند شوند ولى هيچ چيز از آن را به من نسبت ندهند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب هشتاد و چهارم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، شافعى گفته است كه : ميخواهم هيچ از علمى كه از من آموزند ، به من نسبت ندهند . و شافعى گفته است كه : با هيچكس مناظره نكردم ، مگر آن‌كه دوست داشتم كه خدا او را توفيق دانستن حق بدهد و حق را به دو آشكار كند . و گفته است كه : با هيچكس مناظره نكردم ، مگر از براى اظهار حق و هميخواستم كه خدا حق را آشكار كند ، چه در زبان من و چه در زبان او . و با ابو حنيفه گفتند كه : منصور خليفه 57 ترا قاضى كرده و از براى تو ده هزار درم قرار داده . ابو حنيفه راضى نشد . تا اينكه روزى خليفه حكم كرد مال را بنزد ابو حنيفه بردند . چون رسول خليفه بيامد و با ابو حنيفه سخن گفت ، او جواب نداد . رسول