چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هشتاد و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، كنيز پنجم با ملك نعمان گفت كه : موسى عليه السلام بنزد شعيب رسيد و خوردنى از بهر شام آماده بود . پس شعيب با موسى گفت :
هميخواهم كه مزد آب كشيدن تو بدهم . موسى گفت : من از خانوادهء هستم كه عمل آخرت را بمتاع دنيا نفروشند و به زر و سيمش ندهند . شعيب گفت : اى جوان ، تو مرا مهمان هستى . عادت من و پدران من اينست كه مهمان ، گرامى بدارند . پس موسى بنشست و خوردنى بخورد . پس از آن شعيب ، موسى را تا هشت سال مزدور گرفت و مزدش را كابين كردن يكى از دختران خود قرار داد .
و عمل موسى ، مهر دختر شعيب بود . چنان كه در قرآن مجيد مسطور است :
إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ .
52
و شخصى بيكى از ياران خود كه سالها او را نديده بود ، گفت كه : مدتى است ترا نديدهام . جواب گفت كه : ابن شهاب مرا از تو مشغول كرده . آيا ابن شهاب را ميشناسى ؟ آن شخص گفت : آرى ميشناسم و او سالهاست كه همسايهء من است ولى با او تكلم نكردهايم . گفت : چون تو او را فراموش كردهء ، خدا را فراموش كردهء . اگر خدا را دوست ميداشتى ، همسايهء خود را دوست ميداشتى .
مگر ندانستهء كه همسايه را به همسايه ، حقيست بزرگ ، مانند حق خويشى . و حذيفه گفته است كه : با ابراهيم ادهم بمكّه اندر بوديم و شقيق بلخى 53 نيز در آن سال به حج آمده بود . در طواف باهم گرد آمديم . ابراهيم با شقيق گفت : شما را عادت چگونه است ؟ شقيق گفت : چون خوردنى پديد آريم ، بخوريم و چون گرسنه بمانيم ، شكيبائى پيشه كنيم . ابراهيم گفت : سگان بلخ چنين كنند . و لكن ما را اگر چيزى بهم رسد ، بفقيران بخش كنيم و چون گرسنه مانيم ، خدا را شكر گذاريم . پس شقيق در پيش روى ابراهيم بنشست و روى مذلت بر خاك نهاد و