تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
اى خاتون ، قيمت كنيزكان چيست ؟ عجوز گفت : اينها را نفروشم ، مگر به يك ماه روزه كه شبهاى آن را از بهر خدا بطاعت قيام كنى . اگر اين كار را كردى ، كنيزكان از آن تو هستند . هرچه با ايشان خواهى ، بكن . ملك از غايت زهد و پرهيز او بشگفت اندر ماند و قدر عجوز در چشم ملك افزون شد و گفت : اميد هست كه خدا ازين زن نكوكار به من سودها بخشد . پس با عجوز بروزهء يك ماه پيمان بست و شرط عجوز بپذيرفت . آنگاه عجوز ، كوزهء آبى خواست و بر آن كوزه ، چيزى خواند و بدميد و ساعتى سخن گفت . ما آن سخنان نميدانستيم . پس دهان كوزه ببست و مهر برو بزد و به ملك نعمان سپرد و گفت : ده روز روزه گيرى . روز يازدهم به آنچه بكوزه اندر است ، افطار كن . كه دوستى دنيا از دل تو بركند و با نور ايمانش پر كند . و من فردا بنزد برادرانم كه رجال الغيبند ، بروم . چون ده روز بگذرد ، بدينجا باز گردم . چون ملك ، كوزه را بگرفت ، عجوز برفت . ملك در خلوتخانه بنشست و كوزه را در همانجا بگذاشت و كليد آن خلوتگاه را در جيب خود نگاهداشت و مشغول روزه گرفتن شد . و عجوز ، راه خويش پيش گرفت و برفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب هشتاد و پنجم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، وزير دندان با ضوء المكان گفت كه : ملك به روزه گرفتن ، و عجوز از پى كار خويش برفت . چون ملك ، روزهء دههء نخستين بانجام رسانيد ، روز يازدهم ، كوزه را گرفته ، مهر ازو برداشت و هنگام افطار ، آن را بنوشيد . در دلش حالت تازه يافت و كار نيكوئى ملاحظه كرد . چون دههء دوم ماه شد ، عجوز بيامد و لقمهء حلوا با خود بياورد كه بفراز برگى سبز گذاشته بود كه آن برگ به برگ درختان نمىمانست . چون عجوز نزد ملك آمد و سلام كرد ، ملك بر پاى خاست و تحيّتش گفت . عجوز با ملك گفت : اى پادشاه ، رجال الغيب به تو سلام