تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
رساندند . زيرا كه من كارهاى تو با ايشان گفتم . ايشان فرحناك شدند و اين حلوا بهر تو فرستادند . و اين از حلواهاى بهشت است . با اين حلوا امشب افطار كن . ملك نعمان بسى شادمان گشت و گفت : حمد خداى را كه رجال الغيب ، برادران من شدند . پس شكر نيكوئيهاى عجوز بجا آورد و او را با كنيزكان ، گرامى بداشت . چون ملك ، ده روز ديگر روزه گرفت ، روز بيست و يكم ، عجوز با او گفت : اى ملك ، بدان كه من رجال الغيب را از محبتى كه ميانهء من و تست ، آگاه كردم و با ايشان گفتم كه كنيزكان در نزد تو گذاشته‌ام . ايشان خرسند و خوشنود گشتند كه كنيزكان در نزد تو ، ملكى ملك خصلت بماندند . ولى اكنون هميخواهم كه كنيزكان ، نزد رجال الغيب ببرم تا از دم ايشان ، بركت يابند و دعاهاى مستجاب بديشان بياموزند . و بسا هست كه كنيزكان چون پيش تو باز گردند ، كليد گنجهاى زمين از براى تو بياورند . چون ملك اين سخن بشنيد ، به عجوز سپاس گفت و شكرگذارى كرد و گفت كه : بسبب گنجهاى زمين ، دل بجدائى ايشان نمىنهادم . ولى اطاعت تو به من فرض است . مخالفت نتوانم كرد . بازگوى كه چه وقتشان خواهى برد و پس از چند روز باز خواهيد گشت ؟ عجوز گفت : در شب بيست و هفتم ، ايشان را ببرم و در آخر ماهشان باز آورم . آنگاه تو نيز روزه بانجام رسانده باشى . پس ايشان در زير حكم تو خواهند بود . و لكن بدان كه به خدا سوگند ، قيمت هريك از كنيزكان از مملكت تو افزونتر است . ملك گفت : اى خاتون پرهيزگار نيكوكار ، من خود نيز بدينسان دانم . پس عجوز گفت : الحال كه من ايشان را هميبرم ، ترا بايد كه عزيزترين زنان خود را با ايشان روانه كنى كه هم با كنيزكان انس گيرد و هم از انفاس قدسيهء رجال الغيب ، بركت يابد . ملك با عجوز گفت : در نزد من كنيزيست صفيه نام كه ازو دو فرزند دارم . ولى فرزندان او دو سال است گم گشته‌اند . او را با كنيزكان ببر تا بهر او نيز بركت پديد شود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 313 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى