ميگفت : اى نفس ، در آنچه ميخواهى با تو موافقت نخواهم كرد . و باز گفته كه :
سلامت در مخالفت نفس است و گرفتارى در پيروى اوست . و منصور بن عمار 46 گفته كه : سالى از راه كوفه ، قصد مكّه كردم . در شبى تاريك ميرفتم . آواز تلاوتى شنيدم . تا اينكه به اين آيه رسيد :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ .
48 چون آيه بخواند ، صداى افتادن كسى شنيدم و چگونگى ندانستم . چون روز شد ، جنازهء ديدم كه پيرزنى از عقب او روان بود . از پيرزن پرسيدم كه : جنازه از كيست ؟ گفت : اين مردى بود . دوش بر ما ميگذشت و پسر بر من نماز ميكرد . آيهء از قرآن بخواند . زهرهء آن مرد بشكافت و بيفتاد و بمرد .
پس كنيزك پنجم پيش ملك بايستاد و بر زمين بوسه داد و گفت : مسلمة بن دينار 47 گفته است كه : چون دلها پاك شوند ، گناهان بزرگ و كوچك بخشيده گردد . و چون بندهء ترك گناهان كند ، در كارهاى او گشايش بهم رسد . و گفته است : هر نعمت كه انسان را به خدا نزديك نكند ، از محنتست . و گفته است كه :
قليل دنيا از كثير آخرت مشغول گرداند . و از ابو حازم 49 پرسيدند كه : غنىترين مردم كيست ؟ گفت : آن كس است كه عمر در طاعت خدا صرف كند . و احمقترين مردم را پرسيدند . گفت : آن كس است كه آخرت را بدنياى ديگران ميفروشد . و روايت كردهاند كه موسى عليه السلام چون به آب مدين 50 برسيد ، گفت :
رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ .
51 پس موسى از پروردگار درخواست كرد و از مردم چيزى نخواست . چون دو دختر شعيب بيامدند ، ايشان را آب بداد . چون ايشان برفتند ، ماجرا به پدر باز گفتند . شعيب گفت : شايد او گرسنه است . پس با يكى از دو دختر گفت : بسوى او باز گرد و او را بنزد من آر . چون دختر برفت ، روى خود بپوشيد و با موسى گفت : پدرم ترا هميخواند كه مزد آب دادن ترا بدهد . موسى را اين سخن ، ناخوش آمد و خواست كه نرود . اما پس از آن با دختر گفت : تو از عقب من بيا . پس موسى از پيش و دختر از پى او هميرفتند تا نزد شعيب رسيدند . و خوردنى از براى شام آماده بود .