باد دورى از شرك خفى . بشر حافى گويد : گفتم : شرك خفى چيست ؟ گفت :
اينست كه يكى از شما نماز كند و ركوع و سجود را طول دهد . و عارفى گفته است كه : كارهاى نكو ، كفّارهء كردارهاى بد است . و يكى از عرفا گفته است كه : از بشر حافى التماس كردم كه چيزى از حقايق با من بگويد . گفت : اى فرزند ، اين علم نشايد به همه كس بياموزيم ، مگر از هر پانصد تن ، يكى را ، مثل زكات سيم سكّهدار . ابراهيم بن ادهم 43 گويد كه : مرا خوش آمد از آن سخنى كه وقتى بشر به نماز ايستاده بود ، من نيز به او اقتدا كردم و نماز هميگذارديم ، كه مردى برخاست ، كهن جامه و گفت : اى قوم ، از راست فتنهانگيز پرهيز كنيد و اما دروغ سودمند ، عيبى ندارد . و سخن دراز گفتن به كسى كه چيز ندارد ، سود نمىبخشد . چنانچه در پيش خداوند خود ، خاموشى ضرر ندارد . ابراهيم گفته است كه : ديدم از بشر حافى دانگى بيفتاد . برخاسته ، درمى به دو دادم . نگرفت . گفتم : اين درم ، حلال صرف است . گفت : من نعمت دنيا به نعمت عقبى اختيار نكنم . و روايت شده است كه : خواهر بشر حافى نزد احمد بن حنبل 44 رفت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هشتاد و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، كنيزك با ملك نعمان گفت كه : خواهر بشر حافى نزد احمد بن حنبل رفت و گفت : اى پيشواى دين ، ما طايفهء هستيم كه شبها پشم همىريسيم و روزها صرف معاش كنيم و بسيار شبها بفراز بام نشستهايم و مشعلهاى بزرگان بغداد بر ما پرتو همىاندازد و ما بروشنائى آن چرخ ميريسيم .
آيا اين بر ما حرامست يا نه ؟ احمد گفت : تو كيستى ؟ گفت : خواهر بشر حافى هستم . احمد گفت : اى طايفهء بشر من پيوسته پرهيز و زهد شما را از خدا ميخواهم . و عارفى گفته كه : چون خدا را براى بنده ، خيرى بخواهد ، در طاعت برو بگشايد . و مالك بن دينار 45 ، چون از بازار درگذشتى و به چيزى ميل كردى ،