تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
بنى اسرائيل ، دو برادر بودند . يكى به آن ديگرى گفت : چكار كردهء كه از آن ترسان هستى ؟ گفت : روزى از مرغ فروش ، مرغى خريده ، به خانه آوردم و بميان مرغانى كه ازو نخريده بودم ، بينداختم . تو بازگو كه چكار كردهء كه باعث بيم و ترس باشد ؟ گفت : من هر وقت كه به نماز برخيزم ، ميترسم كه عمل از براى پاداش كرده باشم . پدر ايشان مقالت ايشان را بشنيد و گفت : خداوندا اگر راست ميگويند ، تو ايشان را بميران و بسوى خود ببر . و عبد اللّه بن جبير 39 گفته است كه : خدمت فضاله 40 رسيدم و تمنى پند و وعظ ازو كردم . گفت : دو خصلت يادگير : يكى آن‌كه به خدا شريك مپسند و ديگرى آن‌كه هيچ يك از بندگان خدا را ميازار ، كه شاعر گفته :
مها زورمندى مكن بر كهان * كه بر يك نمط مىنماند جهان سر پنجهء ناتوان بر مپيچ * كه گر دست يابد برآئى به هيچ
چون كنيز دومين سخن بانجام رسانيد ، پست‌تر نشست و كنيز سيم پيش آمد و گفت : زهد را بابى است وسيع . ولى من شمّهء از آن چيزها كه از صلحاى گذشتگان شنيده‌ام ، هميگويم . و آن اينست كه يكى از عرفا گفته است كه : من از مرگ خشنود هستم و در زندگى ، راحتى نميدانم . مگر آن‌كه ميانهء من و عملهاى من حايل و حاجبست . و عطاء سلمى 41 را عادت اين بوده است كه هر وقت از وعظ و پند فارغ ميشد ، گونه‌اش زرد گشته ، اندامش ميلرزيد . از سبب اين حالت بازپرسيدند . گفت : كارى بزرگ در پيش دارم و آن اينست كه هميخواهم بطاعت پروردگار قيام نمايم . و به همين سبب ، امام زين العابدين بن حسين عليهما السلام چون به نماز برميخاست ، ميلرزيد . از سبب ارتعاش او پرسيدند . گفت : آيا ميدانيد برخاستن من از براى كيست و با كه سخن ميگويم ؟ و سفيان ثورى گفته كه : نگاه كردن به ستمكاران ، گناهى بزرگ است . پس كنيز سيم بكنار رفت و كنيز چهارم به طرف بساط ، بوسه داد و گفت : روايت كرده‌اند كه : بشر حافى 42 گفته است كه : از خالد شنيدم كه گفت : بر شما