راست بنشين تا ماجرا با تو بازگويم . پس آنچه گذشته بود ، با او بگفت .
ضوء المكان گفت : من بيم از كس ندارم . تونتاب گفت : چرا پيروى هوا و هوس همىكنى و از كس نميترسى ؟ من بس هراس از هلاك تو و خويشتن دارم . ترا به خدا سوگند مىدهم كه ديگر شعر مخوان تا به شهر خود برسى . مگر تو نميدانى كه زن حاجب قصد آزردن تو كرده ؟ زيرا كه او از رنج سفر خسته و رنجور بود . تو او را از خواب بيدار كردى . چندين بار ، خادم فرستاده ، جستجو همىكند .
ضوء المكان ، سخن تونتاب ننيوشيد . مرتبهء سوم بآواز بلند اين ابيات برخواند :
ملامت گوى عاشق را چه گويد مردم دانا * كه حال غرقه در دريا نداند خفته در ساحل
بخونم گر بيالايد دو دست نازنين شايد * كه قتلم خوش همىآيد ز دست پنجهء قاتل
مرا تا پاى ميپويد طريق عشق ميجويد * بهل تا عقل ميگويد زهى سوداى بيحاصل
خادم بگوشهء پنهان بود و آواز ضوء المكان همىشنيد . هنوز ابيات بانجام نرسانده بود كه خادم برسيد . چون تونتاب ، خادم را بديد ، بگريخت و دور تر از خادم بايستاد و نظر ميكرد تا ببيند كه در ميان خادم و ضوء المكان چه خواهد گذشت . پس خادم سلام كرد و ضوء المكان جواب گفت . خادم گفت : يا سيّدى ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هفتاد و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، خادم با ضوء المكان گفت : يا سيدى ، امشب سه بار بسوى تو آمدهام . و خاتون ، ترا بنزد خود ميخواند . ضوء المكان گفت : خاتون كيست و رتبت او چيست كه مرا نزد خود خواند ؟ نفرين خدا بر او و شوهر او باد .