شدن چگونه خلاص يافتيم . ضوء المكان گفت : ماجرا بازگو . تونتاب گفت : يا سيّدى ، چون تو بيهوش افتادى ، خادم بيامد . چوبى در دست داشت و از خوانندهء اشعار همىپرسيد . جز من كس بيدار نيافت . خواننده را از من پرسيد . گفتم :
مردى بود راهگذر . خادم چون اين بشنيد ، بازگشت و خدا مرا از كشته شدن خلاص داد . ولى خادم با من گفت كه : اگر آواز خواننده ، دگر بار بشنوى ، او را گرفته ، نزد منش بياور . ضوء المكان چون اين بشنيد ، گريان شد و گفت : كيست كه مرا از گريستن منع كند ؟ من ناچار بخوانم و آنچه به من خواهد گذشت ، بگذرد . و من اكنون به شهر خود نزديك گشتهام . از هيچكس باك ندارم . تونتاب گفت : قصد تو اينست كه خويشتن را هلاك سازى . ضوء المكان گفت : من ناچار شعر بخوانم .
تونتاب گفت : مرا قصد اين بود كه از تو جدا نشوم تا ترا بنزد پدر و مادر برسانم .
و لكن بضرورت از تو جدا بايدم شد . و من يك سال و نيم است كه با تو هستم .
هيچگونه مكروهى از من به تو نرسيده . مگر مرا رنج پياده رفتن و بيدارى بس نيست كه هميخواهى بىسبب شعر بخوانى و ما را بمحنت افكنى ؟ ضوء المكان گفت : من از حالتى كه دارم ، باز نگردم . پس ضوء المكان اين دو بيت بخواند :
اى ساربان منزل مكن جز در ديار يار من * تا يك زمان زارى كنم در ربع و اطلال و دمن
ربع از دلم پر خون كنم خاك دمن گلگون كنم * اطلال را جيحون كنم از آب چشم خويشتن
پس از آن اين شعر نيز برخواند :
خوانده باشى كه فرقت ليلى * چه بمجنون ناتوان كرده است
فرقت نزهت الزمان با للّه * كه بضوء المكان همان كرده است
چون شعر بانجام رسانيد ، سه بار فرياد زد و بيهوش بيفتاد . تونتاب برخاسته ، او را بپوشانيد . چون نزهت الزمان آواز او و ابياتى را كه نام نزهت الزمان