تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
آن ، نزهت الزمان با خادم گفت : با او بگو كه بيتى چند در شكايت جدائى بخواند . خادم بدانسان كه خاتون گفته بود ، با ضوء المكان بگفت . ضوء المكان آهى بركشيد و اين ابيات بخواند :
كس مباد چو من خسته مبتلاى فراق * كه عمر من همه بگذشت در بلاى فراق غريب و عاشق و بيدل فقير و سرگردان * كشيده محنت ايّام و داغهاى فراق كجا روم چكنم حال دل كرا گويم * كه داد من بستاند دهد سزاى فراق
پس از آن اشك از ديدگان بريخت و اين ابيات بخواند :
اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى * دل بىتو بجان آمد وقتست كه بازآئى مشتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد * كز دست بخواهد شد دامان شكيبائى اى درد توام درمان در بستر ناكامى * وى ياد توام مونس در گوشهء تنهائى
چون نزهت الزمان ابيات بشنيد ، دامن خيمه بالا كرده ، بضوء المكان نظر انداخت و او را بشناخت . فرياد زد و نام ضوء المكان به زبان راند . ضوء المكان نيز به دو نگاه كرده ، بشناخت . فرياد زد و نام نزهت الزمان به زبان راند . نزهت الزمان خود را بكنار برادر انداخت و او را در آغوش كشيد . هر دو بيهوش بيفتادند . خادم چون اين بديد ، از حالت ايشان شگفت ماند . چون به هوش آمدند ، نزهت الزمان را شادى و انبساط روى داد و اندوه و محنتش برفت و اين ابيات بخواند :
بعد از اين نور بآفاق دهم عالم را * كه بخورشيد رسيديم و غبار آخر شد صبح اميد كه بد معتكف پردهء غيب * گو برون آى كه كار شب تار آخر شد باورم نيست ز بد عهدى ايّام هنوز * قصّهء غصّه كه از دولت يار آخر شد
چون ضوء المكان ابيات بشنيد ، خواهر خود را در آغوش كشيد . از غايت شادى همىگريست و اين ابيات هميخواند :